یاد قصه های زمان کودکی ام افتادم...
یاد قصه های زمان کودکی ام افتادم...
همان قصه ای که دخترک قصه توی برج قلعه ای اسیر دیو بی ریشه ای شده بود..دخترک هر شب بر کنگره های برج قلعه شوم می آمد و گیس های بلندش را که تا زمین میرسید پایین می انداخت و پسرک عاشق پیشه اش گیسوهای فرشته مهربانش را میگرفت و بالای برج پیش دخترک میرسید..دخترک تا سحر بیدار بود و برای عشق اش عاشقانه میگفت و عاشقانه میگفت و عاشقانه...
همان قصه ای که دخترک قصه توی برج قلعه ای اسیر دیو بی ریشه ای شده بود..دخترک هر شب بر کنگره های برج قلعه شوم می آمد و گیس های بلندش را که تا زمین میرسید پایین می انداخت و پسرک عاشق پیشه اش گیسوهای فرشته مهربانش را میگرفت و بالای برج پیش دخترک میرسید..دخترک تا سحر بیدار بود و برای عشق اش عاشقانه میگفت و عاشقانه میگفت و عاشقانه...
- ۸۱۰
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط