یهو یه عنکبوت تو اون جعبه دیدم... فک کردم دارم توهم میزنم

یهو یه عنکبوت تو اون جعبه دیدم... فک کردم دارم توهم میزنم اما چن باری خودمو نیشگون گرفتم و به خودم سیلی زدم اما نه... هرچیزی که داشتم میدیدم واقعی بود .

کارتون پرت کردم دوباره تو تختم دراز کشیدم گریه کردم اما فایده ای نداشت ... داشتم با خودم میگفتم هوفف خسته شدم کی میخام از دست این عنکبوت ها خلاص شم که یهو پازل های توی ذهنم داشتن کم کم به هم میچسبیدن


۱ _ رفتار عجیب مامان درباره ی عنکبوت ها
۲ _ عنکبوت توی کارتون
۳ _ حس بد خودم
یعنی ... اونا ، اونا هنوزم با منن ؟ زود زدم زیر گریه مامانم به‌ همراه پدرم اومدن اتاقم و همه چیو بهشون گفتم اما اونا باورشون نمیشد تا اینکه تو کارتون و دیدن مامانم به بابام علامت داد که بیاد پیش مامانم بعد اونا شروع کردن به حرف زدن و پچ پچ کردن
من هم مثل همیشه کنجکاو شدم بعد خوابیدم یعنی بهتره بگم خوابم برد و یه چیزی تو خوابم خیلی عجیب بود نمیدونم چی بود چیزی نگفتم و رفتم سر میز شام‌ به پدر و مادرم داشتن حرف میزدن و به من گفتن فردا مدرست شروع میشه و من به امید اینکه اون اتفاق ها دوباره برام نیوفته دعا میکردم ....
اون شب خوابیدم دوباره یچیزی اذیتم می‌کرد انگار ... نمیدونم چجوری توصیف کنم اما بعد اون چیز واضح تر شد وقتی دیدمش رختخوابم و خیس کردم...
ولی رفتم مدرسه و خوشبختانه با بچه ها دوست شدم و یکی از اونا حرفمو باور کرد چون....

چطوره ؟؟ 🫶🏻🤏🏻🥹
خوب شده ؟؟
دیدگاه ها (۱۰)

「🎀」hilda ☆☆ ✨️🍉🍆سوال پست : هندوانه دوست داری ؟ میشه بازنشر ...

「🎀」hilda ☆☆ ✨️اسکر بوک سوال پست : تاحالا اسکر بوک انجام دادی...

「🎀」hilda ☆☆ ✨️حققققسوال پست : ~~~~~~ میشه لایک و بازنشر کنی ...

「🎀」hilda ☆☆ ✨️درسا سوال پست : بازم بزارم ؟ من اینجا از میکا...

از مامانم پرسیدم مامان ! تو چی درباره ی اون عنکبوت ها میدون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط