خنده های لب تو باز گرفتارم کرد

خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد

روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد

خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد

بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد

من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد

هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!

دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد

گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
دیدگاه ها (۸)

آمدی تنها نباشم حیف تنها تر شدم....از یقین گفتی برایم،پاک بی...

*ﻛﻤﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﺷﻮ ﻭ ﯾﻚ ﺷﺐ ﻣﺮﺍ ﺷﻜﻞ ﻏﺰﻝ ﺑﻨﻮﯾﺲﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻭﺻﻞ ﻣﻤﻜﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ...

.در نبودت دل من قبله ی حاجات نداشتتو نبودی و لبم قصد مناجات ...

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهیدلم می پاشد از هم ،بس که ...

امشب که خیال سخنت ز‌ سر دارماکنون که از فکرت ، تب ز تن دارم ...

عاشقی جرم قشنگیست گرفتارم کرد خواب بودم که شبی عشق تو بیدارم...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞✿ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط