همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 11.
"ویو پارک دوین"
برای چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم..
که برای من خیلی عجیب بود..
من معمولا بیشتر از سه دقیقه ساکت نمیموندم..
اما اینبار...
نمیدونستم چی بگم..
جونگ کوک هم به یه نقطه خیره شده بود..
انگار اصلا اینجا نبود..
انگار رفته بود یه جای خیلی دور..
یه جای قدیمی..
یه جای که فقط خودش میشناختش..
نگاهم روی صورتش موند..
اخم همیشگیش کمتر شده بود..
خسته به نظر میرسید..
خیلی خسته..
+«خب...»
جونگ کوک سرشو چرخوند سمتم..
_«خب؟»
+«هیچی.»
_«پس چرا گفتین خب؟»
+«نمیدونم.»
_«عالی.»
+«مرسی.»
_«خواهش میکنم.»
چند ثانیه بهم زل زدیم..
بعد همزمان نگاهمون رو برگردوندیم..
و همین باعث شد خندم بگیره..
جونگ کوک ابروش بالا رفت..
_«چی خنده داره؟»
+«نمیدونم.»
_«امشب خیلی نمیدونم میگین.»
+«از تو یاد گرفتم.»
_«من اینقدر نمیگم.»
+«میگی.»
_«نه.»
+«میگی.»
_«نه.»
+«میگی.»
_«خانوم پارک.»
+«جانم؟»
_«اعصابم رو خورد نکنین.»
+«باشه.»
_«واقعا؟»
+«نه.»
_«حدس میزدم.»
خندیدم..
و اینبار خودشم خیلی کوتاه لبخند زد..
فقط یه لحظه..
خیلی کوتاه..
اما دیدمش..
و عجیب بود..
چون تا الان بیشتر اخماش رو دیده بودم..
تا لبخندش رو..
نگاهم افتاد به ساعت..
تقریبا ده شب شده بود..
+«من گشنمه.»
_«تبریک میگم.»
+«این جواب آدم گرسنه نیست.»
_«منم گرسنه ام.»
+«پس چرا نشستی؟»
_«شما چرا نشستین؟»
+«اول من پرسیدم.»
_«منم اول جواب دادم.»
+«خیلی بچه ای.»
_«شما بیشتر.»
+«من؟»
_«بله.»
+«من اصلا بچه نیستم.»
جونگ کوک نگاهم کرد..
بعد خیلی آروم گفت:
_«صبح با جارو زدین توی سرم.»
+«بحثشو نکش وسط.»
_«نمیشه فراموشش کرد.»
+«من فراموش کردم.»
_«من نه.»
+«خب مشکل خودته.»
جونگ کوک دستشو روی پیشونیش کشید..
و زیر لب خندید..
واقعا خندید..
خدای من..
این مرد میتونست بخنده..
اتفاق تاریخی بود..
+«خندیدی؟»
_«نه.»
+«دیدم.»
_«اشتباه دیدین.»
+«نه.»
_«اره.»
+«نه.»
_«اره.»
+«خیلی لجبازی.»
_«شما هم.»
+«تقصیر توئه.»
_«چرا؟»
+«نمیدونم.»
_«منطقی بود.»
+«مرسی.»
از روی مبل بلند شدم..
و کش و قوسی به بدنم دادم..
+«خب شام چی داریم؟»
_«نمیدونم.»
+«واقعا؟»
_«بله.»
+«آشپزی بلدی؟»
جونگ کوک چند ثانیه ساکت موند..
بعد گفت:
_«بلدم.»
+«در چه حد؟»
_«در حدی که زنده بمونم.»
+«یعنی افتضاح.»
_«یعنی متوسط.»
+«افتضاح.»
_«متوسط.»
+«افتضاح.»
_«خانوم پارک.»
+«باشه باشه.»
سمت آشپزخونه رفتم..
یخچال رو باز کردم..
چندتا مواد غذایی که خودم خریده بودم..
چندتا هم که معلوم بود مال جونگ کوکه..
+«تو اینا رو خریدی؟»
_«اره.»
+«کی؟»
_«وقتی شما سرکار بودین.»
+«بدون اجازه من؟»
_«دوباره شروع شد.»
+«شروع نشده بود تموم بشه.»
جونگ کوک از روی مبل بلند شد..
و اومد سمت آشپزخونه..
چند ثانیه بعد کنارم ایستاد..
نه خیلی نزدیک..
ولی نزدیک تر از چیزی که عادت داشتم..
ناخودآگاه یه قدم کنار رفتم..
اونم متوجه شد..
اما چیزی نگفت..
+«خب.»
_«خب.»
+«چی درست کنیم؟»
_«هرچی سریع تر آماده بشه.»
+«رمن؟»
_«موافقم.»
+«بالاخره یه چیز.»
_«معجزه شد.»
+«خفه شو.»
_«شما خفه شین.»
+«این خونه کوچیکه برای دوتا آدم لجباز.»
_«موافقم.»
برای چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم..
بعد همزمان گفتیم:
+«پس تو برو.»
_«پس شما برین.»
چند ثانیه سکوت..
بعد هر دومون زدیم زیر خنده..
اول آروم..
بعد بلندتر..
و برای اولین بار از وقتی همدیگه رو دیده بودیم..
هیچ دعوایی بینمون نبود..
فقط دو نفر بودیم..
که وسط یه آشپزخونه ایستاده بودن..
و داشتن سعی میکردن با این وضعیت عجیب کنار بیان..
اما هیچکدوم نمیدونستیم...
فردا صبح..
یه دردسر خیلی بزرگ تر انتظارمون رو میکشه...
شرط=200 لایک، 100 بازنشر
پارت 11.
"ویو پارک دوین"
برای چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم..
که برای من خیلی عجیب بود..
من معمولا بیشتر از سه دقیقه ساکت نمیموندم..
اما اینبار...
نمیدونستم چی بگم..
جونگ کوک هم به یه نقطه خیره شده بود..
انگار اصلا اینجا نبود..
انگار رفته بود یه جای خیلی دور..
یه جای قدیمی..
یه جای که فقط خودش میشناختش..
نگاهم روی صورتش موند..
اخم همیشگیش کمتر شده بود..
خسته به نظر میرسید..
خیلی خسته..
+«خب...»
جونگ کوک سرشو چرخوند سمتم..
_«خب؟»
+«هیچی.»
_«پس چرا گفتین خب؟»
+«نمیدونم.»
_«عالی.»
+«مرسی.»
_«خواهش میکنم.»
چند ثانیه بهم زل زدیم..
بعد همزمان نگاهمون رو برگردوندیم..
و همین باعث شد خندم بگیره..
جونگ کوک ابروش بالا رفت..
_«چی خنده داره؟»
+«نمیدونم.»
_«امشب خیلی نمیدونم میگین.»
+«از تو یاد گرفتم.»
_«من اینقدر نمیگم.»
+«میگی.»
_«نه.»
+«میگی.»
_«نه.»
+«میگی.»
_«خانوم پارک.»
+«جانم؟»
_«اعصابم رو خورد نکنین.»
+«باشه.»
_«واقعا؟»
+«نه.»
_«حدس میزدم.»
خندیدم..
و اینبار خودشم خیلی کوتاه لبخند زد..
فقط یه لحظه..
خیلی کوتاه..
اما دیدمش..
و عجیب بود..
چون تا الان بیشتر اخماش رو دیده بودم..
تا لبخندش رو..
نگاهم افتاد به ساعت..
تقریبا ده شب شده بود..
+«من گشنمه.»
_«تبریک میگم.»
+«این جواب آدم گرسنه نیست.»
_«منم گرسنه ام.»
+«پس چرا نشستی؟»
_«شما چرا نشستین؟»
+«اول من پرسیدم.»
_«منم اول جواب دادم.»
+«خیلی بچه ای.»
_«شما بیشتر.»
+«من؟»
_«بله.»
+«من اصلا بچه نیستم.»
جونگ کوک نگاهم کرد..
بعد خیلی آروم گفت:
_«صبح با جارو زدین توی سرم.»
+«بحثشو نکش وسط.»
_«نمیشه فراموشش کرد.»
+«من فراموش کردم.»
_«من نه.»
+«خب مشکل خودته.»
جونگ کوک دستشو روی پیشونیش کشید..
و زیر لب خندید..
واقعا خندید..
خدای من..
این مرد میتونست بخنده..
اتفاق تاریخی بود..
+«خندیدی؟»
_«نه.»
+«دیدم.»
_«اشتباه دیدین.»
+«نه.»
_«اره.»
+«نه.»
_«اره.»
+«خیلی لجبازی.»
_«شما هم.»
+«تقصیر توئه.»
_«چرا؟»
+«نمیدونم.»
_«منطقی بود.»
+«مرسی.»
از روی مبل بلند شدم..
و کش و قوسی به بدنم دادم..
+«خب شام چی داریم؟»
_«نمیدونم.»
+«واقعا؟»
_«بله.»
+«آشپزی بلدی؟»
جونگ کوک چند ثانیه ساکت موند..
بعد گفت:
_«بلدم.»
+«در چه حد؟»
_«در حدی که زنده بمونم.»
+«یعنی افتضاح.»
_«یعنی متوسط.»
+«افتضاح.»
_«متوسط.»
+«افتضاح.»
_«خانوم پارک.»
+«باشه باشه.»
سمت آشپزخونه رفتم..
یخچال رو باز کردم..
چندتا مواد غذایی که خودم خریده بودم..
چندتا هم که معلوم بود مال جونگ کوکه..
+«تو اینا رو خریدی؟»
_«اره.»
+«کی؟»
_«وقتی شما سرکار بودین.»
+«بدون اجازه من؟»
_«دوباره شروع شد.»
+«شروع نشده بود تموم بشه.»
جونگ کوک از روی مبل بلند شد..
و اومد سمت آشپزخونه..
چند ثانیه بعد کنارم ایستاد..
نه خیلی نزدیک..
ولی نزدیک تر از چیزی که عادت داشتم..
ناخودآگاه یه قدم کنار رفتم..
اونم متوجه شد..
اما چیزی نگفت..
+«خب.»
_«خب.»
+«چی درست کنیم؟»
_«هرچی سریع تر آماده بشه.»
+«رمن؟»
_«موافقم.»
+«بالاخره یه چیز.»
_«معجزه شد.»
+«خفه شو.»
_«شما خفه شین.»
+«این خونه کوچیکه برای دوتا آدم لجباز.»
_«موافقم.»
برای چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم..
بعد همزمان گفتیم:
+«پس تو برو.»
_«پس شما برین.»
چند ثانیه سکوت..
بعد هر دومون زدیم زیر خنده..
اول آروم..
بعد بلندتر..
و برای اولین بار از وقتی همدیگه رو دیده بودیم..
هیچ دعوایی بینمون نبود..
فقط دو نفر بودیم..
که وسط یه آشپزخونه ایستاده بودن..
و داشتن سعی میکردن با این وضعیت عجیب کنار بیان..
اما هیچکدوم نمیدونستیم...
فردا صبح..
یه دردسر خیلی بزرگ تر انتظارمون رو میکشه...
شرط=200 لایک، 100 بازنشر
- ۵.۶k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط