امن ترین خطر
امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟑
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«شبی که اعتماد شروع شد»
باران هنوز میبارید.
قطرهها با شدت به شیشههای بلند عمارت میخوردند و صدای یکنواختشان در سکوت سنگین شب میپیچید. بعد از تماس میره، فضا تغییر کرده بود. نه فقط در عمارت… بلکه بین آیلین و جونکوک هم.
آیلین هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش روی صورت جونکوک قفل شده بود.
جملهای که گفته بود هنوز در ذهنش تکرار میشد.
«تو نقطه ضعف منی.»
او نمیدانست باید از این حرف بترسد یا… چیز دیگری حس کند.
چند ثانیه سکوت گذشت تا بالاخره آیلین آهسته گفت:
«تو نباید همچین چیزی بگی.»
جونکوک که کنار میز ایستاده بود، ابرویش کمی بالا رفت.
«چرا؟»
آیلین نگاهش را از او گرفت و به زمین خیره شد.
«چون تو رئیس یه مافیایی. آدمی مثل تو… نباید نقطه ضعف داشته باشه.»
جونکوک چند قدم به سمت پنجره رفت. نور آبی رعد و برق لحظهای صورتش را روشن کرد.
«همه دارن، آیلین.»
بعد آرام اضافه کرد:
«بعضیا فقط بهتر قایمش میکنن.»
آیلین چیزی نگفت.
جونکوک ادامه داد:
«مشکل اینه که میره خیلی خوب بلده نقطه ضعف آدمها رو پیدا کنه.»
آیلین آهسته زمزمه کرد:
«چرا انقدر ازت متنفره…؟»
جونکوک چند لحظه سکوت کرد.
باران شدیدتر شد.
بالاخره گفت:
«چون یه زمانی… نزدیکترین آدم به من بود.»
آیلین سرش را بالا آورد.
«یعنی… واقعاً دوستش داشتی؟»
جونکوک خندید، اما آن خنده هیچ گرمایی نداشت.
«اون موقع فکر میکردم دارم.»
«پس چی شد؟»
جونکوک نگاهش را از پنجره گرفت و به آیلین دوخت.
«اون شب فهمیدم که برای میره… قدرت از هر چیزی مهمتره. حتی از آدمی که ادعا میکرد دوستش داره.»
آیلین آرام پرسید:
«چی کار کرد؟»
جونکوک جواب نداد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
«اون پدرم رو فروخت.»
هوای اتاق سنگین شد.
چشمهای آیلین گرد شد.
«چی…؟»
«اطلاعات جلسه مخفی رو داد به دشمنامون. اون شب پدرم کشته شد.»
صدایش آرام بود، اما خشمی عمیق زیر آن پنهان شده بود.
آیلین نفسش را آهسته بیرون داد.
«و تو فهمیدی کار اون بوده…»
«بله.»
«پس چرا نکشتیش؟»
جونکوک برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«چون هنوز امیدوار بودم اشتباه کرده باشم.»
آیلین آرام گفت:
«ولی نکرده بود.»
«نه.»
سکوت دوباره بینشان افتاد.
باران آرامتر شده بود اما صدای قطرهها هنوز میآمد.
آیلین به پهلوی جونکوک نگاه کرد.
«زخمت دوباره خون داده.»
جونکوک بیتفاوت گفت:
«چیزی نیست.»
آیلین با اخم جلو رفت.
«تو همیشه همینو میگی.»
بدون اجازه او را روی صندلی نشاند.
جونکوک با نگاه متعجبی گفت:
«الان داری به رئیست دستور میدی؟»
آیلین جعبه کمکهای اولیه را باز کرد.
«الان تو فقط یه مریضی که بلد نیست از خودش مراقبت کنه.»
جونکوک نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
آیلین باند قبلی را باز کرد. زخم هنوز قرمز بود.
«باید بخیه میخورد.»
جونکوک شانه بالا انداخت.
«وقت نبود.»
وقتی آیلین دوباره زخم را تمیز کرد، این بار دستهایش کمتر میلرزیدند.
جونکوک متوجه شد.
«دیگه نمیترسی؟»
آیلین چند ثانیه فکر کرد.
«نه مثل قبل.»
«چرا؟»
آیلین بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«چون فهمیدم تو اون هیولایی نیستی که فکر میکردم.»
جونکوک کمی خم شد تا صورتش به او نزدیکتر شود.
«مطمئنی؟»
آیلین بالاخره نگاهش کرد.
فاصلهشان خیلی کم شده بود.
آنقدر کم که آیلین میتوانست گرمای نفسهای او را حس کند.
قلبش ناگهان تندتر زد.
اما خودش را عقب نکشید.
خیلی آرام گفت:
«هیولاها برای بقیه درد نمیکشن.»
چشمهای جونکوک برای لحظهای نرم شد.
آیلین باند جدید را بست.
«تموم شد.»
اما هیچکدام حرکت نکردند.
فضای اتاق عجیب شده بود.
نه خطرناک.
نه آرام.
چیزی بین این دو.
جونکوک هنوز به او نگاه میکرد.
نگاهی که باعث شد آیلین کمی دستپاچه شود.
«چرا اینطوری نگاهم میکنی؟»
جونکوک آهسته گفت:
«دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
«اینکه چطور کسی که یه ماه پیش ازم میترسید… الان داره زخمم رو میبنده.»
آیلین شانه بالا انداخت.
«شاید چون فهمیدم اگر تو بمیری… منم احتمالاً زنده نمیمونم.»
جونکوک خندید.
«خیلی رمانتیک بود.»
آیلین هم برای اولین بار کمی خندید.
اما همان لحظه صدای قدمهایی سریع در راهرو پیچید.
در اتاق باز شد.
هانا نفسنفسزنان داخل آمد.
«رئیس!»
جونکوک فوراً جدی شد.
«چی شده؟»
«سو‑مین پیدا شد.»
چشمهای جونکوک باریک شد.
«کجاست؟»
هانا گفت:
«زیرزمین.»
سکوت کوتاهی برقرار شد.
جونکوک آرام از صندلی بلند شد.
آیلین با نگرانی گفت:
«قراره باهاش چی کار کنی؟»
جونکوک اسلحهاش را برداشت.
«میخوام بدونم اطلاعات عمارت رو به کی داده.»
ادامه کامنت هااااااااااااا
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟑
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«شبی که اعتماد شروع شد»
باران هنوز میبارید.
قطرهها با شدت به شیشههای بلند عمارت میخوردند و صدای یکنواختشان در سکوت سنگین شب میپیچید. بعد از تماس میره، فضا تغییر کرده بود. نه فقط در عمارت… بلکه بین آیلین و جونکوک هم.
آیلین هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش روی صورت جونکوک قفل شده بود.
جملهای که گفته بود هنوز در ذهنش تکرار میشد.
«تو نقطه ضعف منی.»
او نمیدانست باید از این حرف بترسد یا… چیز دیگری حس کند.
چند ثانیه سکوت گذشت تا بالاخره آیلین آهسته گفت:
«تو نباید همچین چیزی بگی.»
جونکوک که کنار میز ایستاده بود، ابرویش کمی بالا رفت.
«چرا؟»
آیلین نگاهش را از او گرفت و به زمین خیره شد.
«چون تو رئیس یه مافیایی. آدمی مثل تو… نباید نقطه ضعف داشته باشه.»
جونکوک چند قدم به سمت پنجره رفت. نور آبی رعد و برق لحظهای صورتش را روشن کرد.
«همه دارن، آیلین.»
بعد آرام اضافه کرد:
«بعضیا فقط بهتر قایمش میکنن.»
آیلین چیزی نگفت.
جونکوک ادامه داد:
«مشکل اینه که میره خیلی خوب بلده نقطه ضعف آدمها رو پیدا کنه.»
آیلین آهسته زمزمه کرد:
«چرا انقدر ازت متنفره…؟»
جونکوک چند لحظه سکوت کرد.
باران شدیدتر شد.
بالاخره گفت:
«چون یه زمانی… نزدیکترین آدم به من بود.»
آیلین سرش را بالا آورد.
«یعنی… واقعاً دوستش داشتی؟»
جونکوک خندید، اما آن خنده هیچ گرمایی نداشت.
«اون موقع فکر میکردم دارم.»
«پس چی شد؟»
جونکوک نگاهش را از پنجره گرفت و به آیلین دوخت.
«اون شب فهمیدم که برای میره… قدرت از هر چیزی مهمتره. حتی از آدمی که ادعا میکرد دوستش داره.»
آیلین آرام پرسید:
«چی کار کرد؟»
جونکوک جواب نداد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
«اون پدرم رو فروخت.»
هوای اتاق سنگین شد.
چشمهای آیلین گرد شد.
«چی…؟»
«اطلاعات جلسه مخفی رو داد به دشمنامون. اون شب پدرم کشته شد.»
صدایش آرام بود، اما خشمی عمیق زیر آن پنهان شده بود.
آیلین نفسش را آهسته بیرون داد.
«و تو فهمیدی کار اون بوده…»
«بله.»
«پس چرا نکشتیش؟»
جونکوک برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«چون هنوز امیدوار بودم اشتباه کرده باشم.»
آیلین آرام گفت:
«ولی نکرده بود.»
«نه.»
سکوت دوباره بینشان افتاد.
باران آرامتر شده بود اما صدای قطرهها هنوز میآمد.
آیلین به پهلوی جونکوک نگاه کرد.
«زخمت دوباره خون داده.»
جونکوک بیتفاوت گفت:
«چیزی نیست.»
آیلین با اخم جلو رفت.
«تو همیشه همینو میگی.»
بدون اجازه او را روی صندلی نشاند.
جونکوک با نگاه متعجبی گفت:
«الان داری به رئیست دستور میدی؟»
آیلین جعبه کمکهای اولیه را باز کرد.
«الان تو فقط یه مریضی که بلد نیست از خودش مراقبت کنه.»
جونکوک نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
آیلین باند قبلی را باز کرد. زخم هنوز قرمز بود.
«باید بخیه میخورد.»
جونکوک شانه بالا انداخت.
«وقت نبود.»
وقتی آیلین دوباره زخم را تمیز کرد، این بار دستهایش کمتر میلرزیدند.
جونکوک متوجه شد.
«دیگه نمیترسی؟»
آیلین چند ثانیه فکر کرد.
«نه مثل قبل.»
«چرا؟»
آیلین بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«چون فهمیدم تو اون هیولایی نیستی که فکر میکردم.»
جونکوک کمی خم شد تا صورتش به او نزدیکتر شود.
«مطمئنی؟»
آیلین بالاخره نگاهش کرد.
فاصلهشان خیلی کم شده بود.
آنقدر کم که آیلین میتوانست گرمای نفسهای او را حس کند.
قلبش ناگهان تندتر زد.
اما خودش را عقب نکشید.
خیلی آرام گفت:
«هیولاها برای بقیه درد نمیکشن.»
چشمهای جونکوک برای لحظهای نرم شد.
آیلین باند جدید را بست.
«تموم شد.»
اما هیچکدام حرکت نکردند.
فضای اتاق عجیب شده بود.
نه خطرناک.
نه آرام.
چیزی بین این دو.
جونکوک هنوز به او نگاه میکرد.
نگاهی که باعث شد آیلین کمی دستپاچه شود.
«چرا اینطوری نگاهم میکنی؟»
جونکوک آهسته گفت:
«دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
«اینکه چطور کسی که یه ماه پیش ازم میترسید… الان داره زخمم رو میبنده.»
آیلین شانه بالا انداخت.
«شاید چون فهمیدم اگر تو بمیری… منم احتمالاً زنده نمیمونم.»
جونکوک خندید.
«خیلی رمانتیک بود.»
آیلین هم برای اولین بار کمی خندید.
اما همان لحظه صدای قدمهایی سریع در راهرو پیچید.
در اتاق باز شد.
هانا نفسنفسزنان داخل آمد.
«رئیس!»
جونکوک فوراً جدی شد.
«چی شده؟»
«سو‑مین پیدا شد.»
چشمهای جونکوک باریک شد.
«کجاست؟»
هانا گفت:
«زیرزمین.»
سکوت کوتاهی برقرار شد.
جونکوک آرام از صندلی بلند شد.
آیلین با نگرانی گفت:
«قراره باهاش چی کار کنی؟»
جونکوک اسلحهاش را برداشت.
«میخوام بدونم اطلاعات عمارت رو به کی داده.»
ادامه کامنت هااااااااااااا
- ۶۴۹
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط