سناریو کوتاه ✨

سناریو کوتاه ✨
پارت اول:

کارکتر های بانگو به عنوان کسی که شما رو می بوسند..

دازای اوسامو:
داشتی توی دفترت کار میکردی...تقریبا آفتاب غروب کرده بود و همه رفته بودن ، حداقل این چیزی بود که فکر میکردی
خیلی خسته بودی ، کارای آژانس واقعا زیاد شده بود . نفس عمیقی کشیدی و از روی صندلی ات بلند شدی..
همین لحظه که برگشتی محکم خوردی به دازای!
دازای: «اوخی...همکار خوشگل من ، یکم بیشتر مراقب باش»
با تعجب نگاهش کردی و گفتی : «عذرمیخوام دازای سان...واقعا ندیدمتون»
لبخند ملایمی زد و در حالی که دستاش داخل جیب هاش بود گفت : «عیب نداره عزیزم..»
کت ات رو پوشیدی و خسته کیفت رو برداشتی
«فردا می‌بینمتون دازای سان...روز خوبی داشته باشید--»
حرفت تموم نشده بود که از پشت دستت رو گرفت و نذاشت بری...و درجا موهبتت رو خنثی کرد
«بیخیال...به این زودی میخوای بری..؟»
گونه هات کمی گل انداخت ولی با جسارت گفتی : «معنی این کاراتون چیه!؟»
تن صداش پایین تر اومد و گفت : «تا حالا اصلا به اون نامه های ناشناس و یا دسته گل هایی که روی میز کار یا دم در خونه ات پیدا میشد فکر کردی ا/ت؟»
از تعجب چشمات کمی گشاد شد..
بی توجه به تو ادامه داد : «آره همشون کار من بود.. از اینکه رو در رو بهت بگم یکم میترسیدم...از اینکه رد بشم و خب...می‌دونم احمقانه به نظر میاد ولی--»
حرفش با خنده ریز تو قطع شد...
با تعجب داشت به تو نگاه میکرد...عرق ریزی روی پیشونی اش بود این یعنی واقعا دستپاچه شده بود..
«دازای سان...این بار رو نتونستی قایم کنی...من خیلی وقته می‌دونم اون نامه ها و گل های ناشناس از طرف توئه.. آخه یه بار تورو موقع گذاشتن دسته گل ها جلوی در خونه ام دیده بودم!»
دازای از خجالت قرمز شد و دستش رو کشید پشت گردنش..این اولین باری بود که اینقدر جا می‌خورد ، انتظار نداشت تو اونو ببینی.. قرار بود همه چیز طبق نقشه پیش بره ... که البته نرفت !
یه قدم نزدیکش شدی
«چه طوره الان صحبت کنیم؟ به جای اون همه نامه های ناشناس...هوم... دازای سان؟»
برگشت و نگاهت کرد
«من...ازت خوشم میاد ، از اولین دفعه که همدیگه رو دیدیم همین حس رو داشتم...نمی‌دونم چه حسی نسبت بهم داری ولی من نمیتونم پروانه های دلم رو آروم کنم»
سرت رو تکون دادی.. و لبخند زدی
«ممنونم که بهم گفتی دازای سان»
با صدای آرومی گفت : «و این یعنی جوابت مثبته؟»
از کنارش گذشتی و شانه بالا انداختی و گفتی : «نمیدونم ... شاید» و ریز خندیدی..
همون لحظه حس کردی دستاش روی کمرته...
«د-دازای سان؟! داری چیکار میکنی!؟»
نزدیکتر شد ... فقط چند اینچ صورت هاتون از هم فاصله داشت... نفس گرمش به لب هات می‌خورد و باعث می‌شد نامحسوس بلرزی..
گونه هات گل انداخت ولی قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی لب هاش رو به لب های تو فشار داد..
چشمات گشاد شد ولی دازای چند قدم تورو عقب هل داد و تورو به در چسبوند و بوسه رو عمیق تر کرد..
ناخودآگاه دستات رو به سینه اش چسبوندی تا به عقب هلش بدی ، به هر حال این... غیر منتظره بود
بعد از چند لحظه... از هم جدا شدید... هردو نفس نفس می زدید..
خم شد و مستقیم تو چشمات نگاه کرد و گفت : «اینم امضاش»
چندبار پلک زدی ولی دازای بی خیال از کنارت گذشت
«چه دوست دختر خوشمزه ای دارم! فردا میبینمت ا/ت»
چند لحظه بدون حرکت ایستادی و با یاد آوری اون صحنه بیشتر خجالت کشیدی.. حالا دوست دختر دازای بودی ...
با دستات صورتت رو پوشوندی و به سمت خونه ات دویدی..
ولی چیزی که تو نمیدونستی این بود که از پشت دیوار... دازای داشت بهت می‌خندید... به واکنش بامزه و صورت خوشگلت..
دیدگاه ها (۳)

پارت دوم سناریو های کوتاه ✨ناکاهارا چویا: شب دیر وقت بود و د...

خب خب خب!! می‌خوام کارکترم رو بهتون معرفی کنم.. همونی که قول...

شدیم ۳۰ نفرههههههوای من چقدر خوشبختم که همچین خانواده خوشگل ...

هتل نفرین شده پارت دو

49کوک :خواهش میکنم گوش بده به حرفام* از داخل چشماش التماس کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط