همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 27.

"ویو پارک دوین"

بالاخره بعد از کلی حرف...

و خنده...

و خجالت کشیدن بیخود...

وقت رفتن شد..

جنی و جینا تا دم در بدرقه مون کردن..

جنی لبخند زد..

_«امیدوارم امشب جواب بعضی سوالاتتون رو گرفته باشین.»

جونگ کوک آروم سر تکون داد..

_«گرفتم...»

صداش هنوز آروم بود..

اما دیگه مثل چند ساعت پیش شکسته نبود..

جینا هم نگاهم کرد..

_«دوین...»

+«جانم؟»

_«مراقبش باش.»

چشمام گرد شد..

+«من؟»

_«آره.»

+«چرا من؟»

جینا با لبخند گفت:

_«چون حس میکنم فقط تو میتونی از اون اخم همیشگیش کم کنی.»

جونگ کوک زیر لب گفت:

_«بعید میدونم.»

+«منم.»

جنی خندید..

_«باشه باشه... دیگه اذیتتون نمیکنیم.»

بعد دست تکون دادن..

_«مواظب خودتون باشین.»

+«شما هم.»

_«شب بخیر.»

از خونه بیرون اومدیم..

هوا کاملا تاریک شده بود..

نسیم خنکی میوزید..

و خیابون تقریبا خلوت بود..

جونگ کوک در ماشین رو برام باز کرد..

بدون اینکه چیزی بگه..

فقط با یه اشاره گفت سوار شو..

منم بدون بحث..

نشستم..

چند دقیقه اول مسیر...

هیچکدوممون حرفی نزدیم..

سکوت...

اما این بار...

اون سکوت سنگین و آزاردهنده نبود..

یه سکوت آروم بود..

به شیشه تکیه دادم..

چراغ های شهر یکی یکی از کنارمون رد میشدن..

بعد آروم گفتم:

+«حالت بهتره؟»

جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد..

بعد گفت:

_«یکم...»

+«خوبه.»

_«مرسی.»

+«برای چی؟»

_«برای اینکه دنبالم اومدی...»

نگاهم سمتش رفت..

اون هنوز به جاده نگاه میکرد..

+«اگه نمیومدم...»

+«احتمالا تا صبح همونجا کنار درخت وایمیسادی.»

یه لبخند خیلی کوچیک گوشه لبش نشست..

_«شاید.»

+«شاید نه... قطعا.»

_«ممکنه.»

چند دقیقه بعد...

من که طبق عادت نمیتونستم زیاد ساکت بمونم..

آروم گفتم:

+«یه چیزی بپرسم؟»

_«بپرس.»

+«اون...»

+«اسم کوکی...»

+«واقعا فقط مامانت صدات میکرد؟»

جونگ کوک برای چند لحظه چیزی نگفت..

بعد خیلی آروم جواب داد:

_«آره...»

_«بعد از اون...»

_«دیگه هیچکس اونجوری صدام نکرد.»

+«قشنگه.»

_«...»

+«بهت میاد.»

جونگ کوک خیلی کوتاه نگاهم کرد..

بعد دوباره نگاهش رو به جاده داد..

اما این بار...

لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود..

حدود نیم ساعت بعد...

ماشین وارد حیاط خونه شد..

چراغ های ایوان روشن بود..

و بم طبق معمول...

پشت پنجره نشسته بود..

همین که ماشین ایستاد..

از پشت شیشه پرید پایین..

+«ببین...»

+«باز فهمید اومدیم.»

جونگ کوک در ماشین رو بست..

_«باهوشه.»

+«نه.»

_«پس؟»

+«فضوله.»

_«...»

+«از من یاد گرفته.»

جونگ کوک این بار آروم خندید..

_«این یکی رو باور میکنم.»

+«بی تربیت.»

کلید رو داخل قفل چرخوندم..

و در خونه باز شد..

همین که وارد شدیم...

بم با سرعت به سمتم دوید..

اما...

وسط راه مسیرش رو عوض کرد..

و مستقیم رفت سمت جونگ کوک..

خودش رو به پاش مالید..

دستم رو روی قلبم گذاشتم..

+«نه...»

+«دوباره نه...»

جونگ کوک خم شد..

بم رو بغل کرد..

_«فکر کنم دیگه منو انتخاب کرده.»

+«من صاحبشم!»

_«فعلا که خودش نظر دیگه ای داره.»

+«خیانتکار کوچولو...»

بم با خیال راحت توی بغل جونگ کوک لم داده بود..

و من با اخم دست به سینه ایستاده بودم..

جونگ کوک به قیافه من نگاه کرد..

بعد به بم..

و برای اولین بار از وقتی به سئول برگشته بود...

یه خنده واقعی کرد..

اونقدر واقعی...

که حتی خودشم چند لحظه جا خورد...

و من...

ناخواسته لبخند زدم..

شاید...

این خونه...

کم کم داشت دوباره برای هردومون...

معنای «خونه» پیدا میکرد.
دیدگاه ها (۳۲)

همخونه اجباری... پارت 26. "ویو پارک دوین"بعد از چند دقیقه......

همخونه اجباری... پارت 25."ویو جئون جونگ کوک"باد آرومی بین شا...

همخونه اجباری.... پارت 21."ویو پارک دوین"+«چییییی؟!»صدام انق...

همخونه اجباری.. پارت 9."ویو پارک دوین"بم همچنان جلوی در حیاط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط