پارت بلای جونم

#پارت_17🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

چشم هاش رو ریز کرد و اخمش رو توی هم کشید.
_ چشمم روشن؛ مهام میخواد ازش استفاده کنه؟

تند سر تکون دادم که درب یخچال رو بست و صندلی پشت میز رو عقب کشید.

_ پسر من خیلی غلط کرده ...ده سال لفتش داده تا زن بگیره ...ده سال دیگه هم میخواد
..منم باید تو قبر نوه‌م رو ببینم.

لبم رو طوری گاز کردم که مزه خون توی دهنم پیچید.
_ آخه ...

تند میون کلامم پرید:
_ آخه نداره ...تو هم نبینم مرص های کوفت و زهرماری بخوری!

چی می تونستم بگم؟ الان باید حرف گوش میدادم یا مقاومت میکردم؟
بی هوا لب زدم:
_ مهام میگه سن من برای بچه دار شدن کمه؛ هنوز جا دارم.

درب کابینت رو باز کرد و ظرف عسل رو بیرون اورد و همزمان گفت:

_ مرد ها چه میفهمن از این چیز ها؟ ماشالله همه چیت خوبه ...بچه بیاری بهتر هم میشی، جای نگرانی نیست.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۱)

#پارت_18🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_19🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_16🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_15🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک کرد ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨فردای اون روز، صدای زنگ گوشیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط