این رسمش نبودصورت پدرومادرت راتبدیل به دفترنقاشی ات کردی،

این رسمش نبودصورت پدرومادرت راتبدیل به دفترنقاشی ات کردی، بامدادچین و چروک، صورتشان را خط می اندازی، چشم که بازمیکنی، میفهمی هیچ پاک کنی نیست که آنها راپاک کند، دستانشان را دیده ای؟ همان دستانی که روزی تورا نوازش می کرد، حالاتبدیل به دفترخط خطی های تو شده
دیدگاه ها (۱)

♥♥♥

cm plz

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

آریانا هنوز به پرونده خیره شده بود.روی صفحه‌ی اول، فقط یک اس...

این رسمش نبودصورت پدرومادرت راتبدیل به دفترنقاشی ات کردی، با...

این رسمش نبودصورت پدرومادرت راتبدیل به دفترنقاشی ات کردی، با...

این رسمش نبودصورت پدرومادرت راتبدیل به دفترنقاشی ات کردی، با...

این رسمش نبود ...گاهی صورت پدر و مادرت را تبدیل به دفتر نقاش...

🌹 یک صفحه ی سفید گذاشت جلوی دختر وگفت:بنویس!هرچه می خواهی بن...

می دانم وقتی کارنامه هامان را به دست می گیریبرای همه ما غصه ...

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.بگو چگونه تو را ...

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.بگو چگونه تو را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط