رضا هیچ وقت به من دروغ نگفت

رضا هیچ وقت به من دروغ نگفت
من به صداقت او ایمان دارم . میدانم انچه او در مورد شما به من گفته حقیقت است ولی گاهی شک میکنم با خودم میگویم شاید شما زاده تلقین دوران کودکی باشی شاید یک تحریف توسط علمای دین . چون خیلی از مسلمانان هم وجود شما را انکار میکنند
اگر تجسم خلاق رضا نیستین و قدرت تلقین و تصویر سازی ذهنی که از انچه در دوران کودکی اموخته در ذهنش مانده.
رضایم را برگردانید
اگر رضای من را سالم سالم با همان عشق ب من برگردانی قول می دهم با کمک رضا عاقلانه شما را بفهمم و عاشقانه با شما ارتباط بگیرم .
باید صادقانه بگویم بین پذیرش عقل و پذیرش قلب هم فاصله ای است که عشق آنرا پر میکند . با بخشش دوباره رضا به من این فاصله را عاشقانه پر کنید و شهامت چنین تغییری را در من بوجود آورید .رضا میگوید شما هستی می بینی می شنوی و از پدر مهربانتر و دلسوزتری کافی است دستی به سوی تان از سر صدق و نیاز دراز شود محال است خالی برگردد. رضا میگوید انکه میخواهد به سمت شما بیاید از لحظه تصمیم قلبی تا لحظه رسیدن به شما فاصله ای ندارد شما تمام فاصله ها را بر میدارید
رضا همیشه برایم از شخصی به نام حر میگفت که راه را بر برادر ابوالفضل بست و برادر ابوالفضل
امام حسین وقتی پشیمانی او را دید او را سریع بخشید و موقع شهادتش گفت مانند پیامبران کشته شدی
می گفت حسین .برادر ابوالفضل با بخشش و گذشت خود از حر شخصی را ساخت که مانند پیامبران از دنیا رفت
میگفت شما از فرزندان حسین هستی و ابوالفضل عموی شماست
که انقدر به ابوالفضل علاقه داری که نامه هایش را می بوسید و هر چه ابوالفضل میگوید . انجام میدهید و اگر کسی شما را به نام ابوالفضل بخواند جوابش را می دهی
رضا میگفت انقدر بخشنده هستید که دوست ندارید کسی به شما التماس کند ولی من التماس میکنم چون هیچ امیدی ندارم
زندگی بدون رضا برایم مرگ تدریجی میشود
با برگردان رضا
وجودو حضورت را ب من ثابت کن
خواهش مکنم
گریه امانش را برید و اشکش سرازیر شد
در حال خودش بود که در زدند و خانومی با ظرف غذا وارد شد و بعد چندسوال ساده که نیازی دارد یا ندارد و رفت ...
نگاهی به ظرف غذا و فلاکس چای انداخت
صدای رضا را می شنید که

عشقم. قلبم. رژینای من
میدونی برنج و چای و فرش و خاویار و زعفران و .... از همه مهم تر زن را باید از ایران انتخاب کرد
تمام زیبایی های دنیا با یک بانوی ایرانی کامل میشوند
بیا ببین دست پخت رضا را می پسندی ؟؟
شما که نبودی بیکار ننشستم با اجازه شما به قلمرو شما وارد شدم و با کمی فضولی غذا پختم
........
چشم عزیزم
صبر کن لباس راحت ببپوشم و دست هایم را بشورم می آیم
به اتاق رفته بود و لباس را کم کرده بود و تنها به لباس زیر بسنده کرده بود و کت رضا را به .....پایان ۲۹
دیدگاه ها (۰)

به اتاق رفته بود و لباس را کم کرده بود و تنها به لباس زیر...

با رضا که بود به زن بودن خودش افتخار میکرد شاکر از بودن خودش...

امیدش از همه جا ناامید بود تصور اینکه نتواند دوباره رضا را ب...

چند مامور خانوم امدند و با احترام رژینا را بلند کردن بر روی...

نمیبخشمت p.21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط