پارت نهم
پارت نهم
زمان: یک هفته بعد از اعتراف جیمین
مکان: اتاق شخصی جیمین در ویلای خارج شهر (اولین بار نیلا دعوت شد، با رضایت کاملش)
هوا سرد بود.
بیرون بارون میبارید.
صدای بارون با موسیقی آرومِ پخششده از اسپیکر ترکیب شده بود.
نیلا کنار پنجره ایستاده بود، با یه بلوز نازک سفید که آستیناش تا انگشتاش پایین اومده بود.
موهاش باز، چشماش خیره به بیرون… اما ذهنش هزار کیلومتر دورتر، جایی بین حس ترس و کشش.
جیمین پشتش ایستاده بود.
فاصلهشون فقط چند سانتیمتر.
نف*سش آروم به پش*ت گردن نیلا میخورد.
– «میتونم... نزدیکتر شم؟»
نیلا چیزی نگفت.
فقط نفسش رو حبس کرد.
و اون سکوت...
جواب بود.
جیمین آروم دستش رو بالا آورد، نه به سمت بد*ن،
بلکه به سمت تار مویی که رو شونهی نیلا افتاده بود.
آروم اون تار مو رو کنار زد،
و بعد...
دستش رو روی شونهی نیلا گذاشت.
– «نمیدونم چرا... ولی فقط وقتی کنارت می ایستم، دلم میخواد زمان وایسه.»
نیلا برگشت.
آروم.
چشماش با چشمای جیمین قفل شد.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
لحظهای فقط سکوت.
و بعد،
نیلا انگشتاشو روی س*ینهی جیمین گذاشت. حس کرد قلبش چقدر تند میزنه.
– «تو واقعا... از اون جیمینی که فکر میکردم، خیلی خطرناکتری.»
جیمین زمزمه کرد:
– «چون تو تنها کسی هستی که بدون گلوله، منو شناختی… از درون.»
دس*تهاش، هنوز بدون عجله، بالا اومدن.
یکی روی ک*مر نیلا، اون یکی پ*شت گردنش.
فاصلهشون ذوب شد.
پیشونیهاشون آروم به هم خورد.
نفسها قاطی شد.
ل*بها خیلی نزدیک شدن… ولی هنوز ت*ماس نه.
تا اینکه...
نیلا، برای اولین بار، با جسارت خودش ل*بهاشو نزدیکتر کرد.
اما نه با عجله.
فقط... با اعتماد.
بو*سهای نرم.
آروم.
نه از جنس شهو*ت.
بلکه از جنس:
"من دیگه نمیترسم از دوست داشتن تو."
دستهای جیمین محکمتر شد.
بد*نش داغ شده بود.
اما هنوز حواسش بود.
به مرزها.
به لرزشهای نیلا.
و فقط همون لحظه رو بو*سید…
همون بو*سهی اول.
و بعد، ل*بشو به گوشش نزدیک کرد و گفت:
– «ل*مس کردنت مثل ل*مس کردن آتیشه. میسوزونه… اما دلم نمیخواد عقب بکشم.»
---
✧ ✧
ل*بها جدا شدن.
ولی هنوز پیشونیهاشون به هم چسبیده بود.
نف*سهای سنگینشون فضا رو پر کرده بود.
همونجور ایستاده بودن… انگار جهان ساکت شده بود.
جیمین آروم گفت:
ادامه دارد...
زمان: یک هفته بعد از اعتراف جیمین
مکان: اتاق شخصی جیمین در ویلای خارج شهر (اولین بار نیلا دعوت شد، با رضایت کاملش)
هوا سرد بود.
بیرون بارون میبارید.
صدای بارون با موسیقی آرومِ پخششده از اسپیکر ترکیب شده بود.
نیلا کنار پنجره ایستاده بود، با یه بلوز نازک سفید که آستیناش تا انگشتاش پایین اومده بود.
موهاش باز، چشماش خیره به بیرون… اما ذهنش هزار کیلومتر دورتر، جایی بین حس ترس و کشش.
جیمین پشتش ایستاده بود.
فاصلهشون فقط چند سانتیمتر.
نف*سش آروم به پش*ت گردن نیلا میخورد.
– «میتونم... نزدیکتر شم؟»
نیلا چیزی نگفت.
فقط نفسش رو حبس کرد.
و اون سکوت...
جواب بود.
جیمین آروم دستش رو بالا آورد، نه به سمت بد*ن،
بلکه به سمت تار مویی که رو شونهی نیلا افتاده بود.
آروم اون تار مو رو کنار زد،
و بعد...
دستش رو روی شونهی نیلا گذاشت.
– «نمیدونم چرا... ولی فقط وقتی کنارت می ایستم، دلم میخواد زمان وایسه.»
نیلا برگشت.
آروم.
چشماش با چشمای جیمین قفل شد.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
لحظهای فقط سکوت.
و بعد،
نیلا انگشتاشو روی س*ینهی جیمین گذاشت. حس کرد قلبش چقدر تند میزنه.
– «تو واقعا... از اون جیمینی که فکر میکردم، خیلی خطرناکتری.»
جیمین زمزمه کرد:
– «چون تو تنها کسی هستی که بدون گلوله، منو شناختی… از درون.»
دس*تهاش، هنوز بدون عجله، بالا اومدن.
یکی روی ک*مر نیلا، اون یکی پ*شت گردنش.
فاصلهشون ذوب شد.
پیشونیهاشون آروم به هم خورد.
نفسها قاطی شد.
ل*بها خیلی نزدیک شدن… ولی هنوز ت*ماس نه.
تا اینکه...
نیلا، برای اولین بار، با جسارت خودش ل*بهاشو نزدیکتر کرد.
اما نه با عجله.
فقط... با اعتماد.
بو*سهای نرم.
آروم.
نه از جنس شهو*ت.
بلکه از جنس:
"من دیگه نمیترسم از دوست داشتن تو."
دستهای جیمین محکمتر شد.
بد*نش داغ شده بود.
اما هنوز حواسش بود.
به مرزها.
به لرزشهای نیلا.
و فقط همون لحظه رو بو*سید…
همون بو*سهی اول.
و بعد، ل*بشو به گوشش نزدیک کرد و گفت:
– «ل*مس کردنت مثل ل*مس کردن آتیشه. میسوزونه… اما دلم نمیخواد عقب بکشم.»
---
✧ ✧
ل*بها جدا شدن.
ولی هنوز پیشونیهاشون به هم چسبیده بود.
نف*سهای سنگینشون فضا رو پر کرده بود.
همونجور ایستاده بودن… انگار جهان ساکت شده بود.
جیمین آروم گفت:
ادامه دارد...
- ۱۲.۶k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط