دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
دیدگاه ها (۲)

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانیصدای غربت من را ز اح...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانیصدای غربت من را ز اح...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانیصدای غربت من را ز اح...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانیصدای غربت من را ز اح...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........صدای غربت من...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........صدای غربت من...

درد تنهایی.. دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی... صدا...

یه ارامش خاصی تو این عکس دارم که همیشه این شعر رو زمزمه میکن...

دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که مےدانیصداے غربت من را ،از...

دلم تنگ است این شب ها یقین دارم که میدانیصدای غربت مرا ز احس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط