روایتی از درد و امید ؛ از سکوت تا قدرت..

روایتی از درد و امید ؛ از سکوت تا قدرت..

-----------------------------

تقریبا ۹سالم بود..
یه شب که عمم با خانوادش اومده بودن پیش ما
شوهر عمم با من و‌ داداش کوچیکم و دختر عموم اومدیم طبقه بالا.... که هیچکس غیر ما اونجا نبود
همینجوری داشتیم بازی می‌کردیم که..

شوهر عمم منو پرتم کرد روی زمین و دراز کشید روم و شروع کرد به بوسیدنم
دختر عموم که ترسیده بود نمیدونست چیکار باید کنه....
شوهرم عمم برگشت به اون دوتا گفت که گم شین برین پایین...که من سریع با پام لگد زدم به شکمشو از زیرش در رفتم
دست دخترم عمومو داداشمو گرفتم رفتیم پایین
می‌خواستیم همه چیزو بگیم...
ولی می‌دونستم که مامانم می‌نداختش تقصیر من برا همین هیچی نگفتم


آخرشم یه روز که خونه خالی بود اون کاری که نباید رو کرد:)

( این دختر نازمون بیشتر از چیزی که اینجا نوشته شده درد کشیده ....)
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۱۸

35part بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خو...

برده عمارت جئون

برادر ناتنی

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ داری..چیکار.......

Part2: جیمین دوست نداشت برای صبحونه اینهمه خوراکی روی میز چی...

هرچی بیشتر به ساحل می‌رسید آروم تر میشد. چیزی تو این دختر بو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6۴د. ۲ : نهایتا دورو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط