خاطرم آید که شب ها

خاطرم آید که شب ها
با تمام آرزوها
بوسه بر لب های تشنه
می زدیم اما دریغا

می روم غمگین و خسته
با تنی سرد و شکسته
می روم اشکی بریزم
با دلی در خون نشسته

کوچه ها ای کوچه ها
کوچه های آشنا
بشنوید بهر خدا
این قصه ی درد مرا

می کشم بر دوش خود
کوله بار غصه را
با غمی بی انتها
آخر مرا کرده رها

کو چه ها شاید نداند
این چنین دلگیرم امشب
این همه افسرده حالم
ای خدا می میرم امشب
دیدگاه ها (۸)

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است یعنی خبر ز سوی تو، این‌روزها...

زیبای کوچک فریبکار

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

دلتنگ مثل لحظه ی دیدار می رومبیزارم از زمانه و بیزار می رومپ...

دردِ هجرانِ تو را ای جان ِجانان می‌کِشم این دلِ آواره را بات...

از خانه بیرون می زنم، امّا کجا امشب؟شاید تو می خواهی مرا در ...

کاش می شد در نمازم عشق را دعوت کنم ... کاش می شد بهتر ازآن ب...

کاش می شد در نمازم عشق را دعوت کنمکاش می شد بهتر از آن با خد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط