آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 25
["ویو سلین"]
بالاخره بعد از کلی غر زدن و لجبازی،
مجبور شدم با تهیونگ راه بیفتم.
البته مجبور که نه...
بهتره بگم وقتی دیدم فایدهای نداره و این مرد به هیچ صراطی مستقیم نمیشه،
ترجیح دادم انرژیم رو برای دعوای اصلی نگه دارم.
ماشینش بوی عطر تلخ و مردونهای میداد که با بوی چوب و چرم قاطی شده بود.
سرمو به شیشهی کنارم تکیه داده بودم و از پنجره بیرون رو نگاه میکردم،
اما هر چند ثانیه یه بار، نگاه تهیونگ رو روی خودم حس میکردم.
+"چیه؟"
بیحوصله اینو گفتم و سرمو برگردوندم سمتش.
تهیونگ بدون اینکه نگاهشو از جاده برداره گفت:
_"هیچی."
با پوزخند گفتم:
+"هیچیات خیلی ترسناکه.
وقتی ساکت میشی یعنی داری یه نقشهی جدید میکشی."
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_"من؟ نقشه؟ تو زیادی بدبین شدی."
+"نه،
من زیادی تو رو میشناسم."
این یکی باعث شد خندهی کوتاهی بکنه.
ماشین برای لحظهای توی سکوت فرو رفت،
اما اون سکوت از اون سکوتهای آروم نبود.
انگار چیزی بینمون مدام داشت بالا و پایین میرفت؛
چیزی شبیه تنش،
شبیه کنجکاوی،
شبیه...
چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم.
چند دقیقه بعد جلوی یه مزون بزرگ و شیک ایستاد.
تابلوش با حروف طلایی برق میزد و ویترینش پر بود از لباسهای عروس سفید و بلند که یکی از یکی قشنگتر بودن.
نگاهم که به لباسها افتاد، ناخودآگاه یهلحظه خشک شدم.
تهیونگ متوجه شد.
_"چیه؟ پشیمون شدی؟"
با اخم جواب دادم:
+"نه. فقط... فکر نمیکردم واقعاً بیایم اینجا."
_"گفتم که وقتش رسیده."
با هم از ماشین پیاده شدیم.
تهیونگ خیلی طبیعی درِ مزون رو برای من باز کرد،
اما من با حرص از کنارش رد شدم و زیرلبی گفتم:
+"چه جنتلمنی..."
صدای خندهی آرومش پشت سرم اومد.
داخل مزون،
چند تا لباس عروس با دقت روی مانکنها چیده شده بودن.
فضا بوی پارچهی نو،
عطر ملایم و گلهای سفید میداد.
یک زن میانسال خوشپوش با لبخند جلو اومد.
_"خوش اومدید. برای مراسم خاصی تشریف آوردید؟"
قبل از اینکه من چیزی بگم، تهیونگ خیلی خونسرد جواب داد:
_"بله. برای انتخاب لباس عروس."
زن با ذوق نگاهش رو بین من و تهیونگ جابهجا کرد و من هم سریع گفتم:
+"برای انتخاب مجبوریم."
تهیونگ زیر لب گفت:
_"باز شروع کرد..."
زن با لبخند مودبانهای ما رو به سمت بخش اصلی مزون راهنمایی کرد.
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 25
["ویو سلین"]
بالاخره بعد از کلی غر زدن و لجبازی،
مجبور شدم با تهیونگ راه بیفتم.
البته مجبور که نه...
بهتره بگم وقتی دیدم فایدهای نداره و این مرد به هیچ صراطی مستقیم نمیشه،
ترجیح دادم انرژیم رو برای دعوای اصلی نگه دارم.
ماشینش بوی عطر تلخ و مردونهای میداد که با بوی چوب و چرم قاطی شده بود.
سرمو به شیشهی کنارم تکیه داده بودم و از پنجره بیرون رو نگاه میکردم،
اما هر چند ثانیه یه بار، نگاه تهیونگ رو روی خودم حس میکردم.
+"چیه؟"
بیحوصله اینو گفتم و سرمو برگردوندم سمتش.
تهیونگ بدون اینکه نگاهشو از جاده برداره گفت:
_"هیچی."
با پوزخند گفتم:
+"هیچیات خیلی ترسناکه.
وقتی ساکت میشی یعنی داری یه نقشهی جدید میکشی."
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_"من؟ نقشه؟ تو زیادی بدبین شدی."
+"نه،
من زیادی تو رو میشناسم."
این یکی باعث شد خندهی کوتاهی بکنه.
ماشین برای لحظهای توی سکوت فرو رفت،
اما اون سکوت از اون سکوتهای آروم نبود.
انگار چیزی بینمون مدام داشت بالا و پایین میرفت؛
چیزی شبیه تنش،
شبیه کنجکاوی،
شبیه...
چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم.
چند دقیقه بعد جلوی یه مزون بزرگ و شیک ایستاد.
تابلوش با حروف طلایی برق میزد و ویترینش پر بود از لباسهای عروس سفید و بلند که یکی از یکی قشنگتر بودن.
نگاهم که به لباسها افتاد، ناخودآگاه یهلحظه خشک شدم.
تهیونگ متوجه شد.
_"چیه؟ پشیمون شدی؟"
با اخم جواب دادم:
+"نه. فقط... فکر نمیکردم واقعاً بیایم اینجا."
_"گفتم که وقتش رسیده."
با هم از ماشین پیاده شدیم.
تهیونگ خیلی طبیعی درِ مزون رو برای من باز کرد،
اما من با حرص از کنارش رد شدم و زیرلبی گفتم:
+"چه جنتلمنی..."
صدای خندهی آرومش پشت سرم اومد.
داخل مزون،
چند تا لباس عروس با دقت روی مانکنها چیده شده بودن.
فضا بوی پارچهی نو،
عطر ملایم و گلهای سفید میداد.
یک زن میانسال خوشپوش با لبخند جلو اومد.
_"خوش اومدید. برای مراسم خاصی تشریف آوردید؟"
قبل از اینکه من چیزی بگم، تهیونگ خیلی خونسرد جواب داد:
_"بله. برای انتخاب لباس عروس."
زن با ذوق نگاهش رو بین من و تهیونگ جابهجا کرد و من هم سریع گفتم:
+"برای انتخاب مجبوریم."
تهیونگ زیر لب گفت:
_"باز شروع کرد..."
زن با لبخند مودبانهای ما رو به سمت بخش اصلی مزون راهنمایی کرد.
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲.۸k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط