رمان نوری در درون تاریکی

رمان (نوری در درون تاریکی)
پارت ۶

محاصره کرده بودن باکوگو سرش سنگین شد و از حال رفت..

باکوگو روی یکی از صندلی های توی ایستگاه پلیس بیدار میشه کم‌کم به خودش میاد و یادش میاد که چه اتفاقی افتاده با کلی ترس به دور و برش نگاه میکنه ایزاوا سنسه رو اونطرف میبینه ک داره با یکی حرف میزنه
باکوگو دوید سمت سنسه و گفت: سنسهه
ایزوکوو کجاستتت ؟

سنسه: باکوگو ایزوکو؟ اها اون هنوز بیهوش عه و تو این اتاق عه !

باکوگو در رو کشید و به سرعت رفت داخل
نگاهش به ایزوکو افتاد بی جون نشسته بود روی صندلی بازجویی باکوگو دستش رو گذاشت روی قلبش و کمی اروم شد

باکوگو: لعنتی..چقدر ناز میخوابه این نفله..

ایزوکو اروم چشماش رو باز کرد و زیر لب زمزمه میکرد: ک..کاچان ک..کجایی؟

باکوگو: ایزوکو..من اینجام نترس

باکوگو ادامه میده: ایزوکو ت..تو میخوای بای یو.ای و پیش من بمونی ؟

چشمای ایزوکو برق زد با هیجان گفت: ارهه خیلی دوست دارمم و..ولی خ..خب..

باکوگو: چیشده ؟

فعک نکنم بتونم بیام اخه میتونی کاچان..من یه تبهکارم..و..کلی ادم رو کشتم..

باکوگو: این یه دورغ محضه تو هیچ وقت این کارو نمیکنی درسته ؟

اره درسته..ولی خب

(فلش بک به عقب..)
دیدگاه ها (۶)

مربوطط به رماننن🤡✨عیجاننن عیجاننن

رمان (نوری در درون تاریکی)پارت ۵باکوگو اروم اخم میکنه دستای ...

رمان (نوری در درون تاریکی)پارت۴ایزوکو: عام..نمیدونم شاید بعد...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۷باکوگو : یعنی چی ش...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۱ باکوگو : ببخشید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط