DARKLIKEBLACK
#DARK_LIKE_BLACK
part 37
رکیتا :
رفتم داخل رختکن اول به خودم داخل آینه نگاه کردم ، دلم میخواست گریه کنم این واقعا من بودم ؟ یعنی من بالاخره به هدفم رسیدم ؟ چقدر زود گذشت هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی اعضا رو از نزدیک بیینم چه برسه به اینکه تهیونگ عاشقم بشه یا اینکه مارنی رو ببینم ، فکر میکردم قول ها هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشن یعنی واقعا اشتباه میکردم ؟
لباسم رو از توی کیفم برداشتم یه شورتک لی با یه بلوز آستین بلند و مشکی که آستین هاش راه راه سفید مشکی با کفش های ساق بلند مشکی موهام رو مثل همیشه باز گذاشتم و رختکن بیرون رفتم.
× باز داشتی جلوی آینه با خودت حرف میزدی ؟
+ بس کن اصلا حوصله ندارم.
÷ تو اصلا حالت خوب نیس ، عشقت توی سالن برو ببینش.
خواستم برم توی سالن اصلی که صدای سورن متوقفم کرد :
= میخوام با هاتون صحبت کنم لطفا توی اون سالن نرین ، دنبال من بیاین.
زیر لب کلی فحش به سوزن دادم.
= خب دخترا سالن جدید شما اینجاست.
+ چیییی ؟
= مگه نشنیدی ؟
+ شنیدم ولی حرفت خیلی مسخرست.
= چرا مسخریت ؟
+ قرار نبود سالن ها رو هم جدا کنید.
= قوانین کمپانی رو یادت رفته.
+ نه
= اگه یادت نرفته بود این حرف رو نمیزدی.
+ میشه درست توضیح بدین.
= اوکی ، شما از امروز هرکاری که انجام بدین زیر نظر کمپانی و یکی از قوانین مهم کمپانی اینه که شما اجازه ندارید به آیدول های پسر نزدیک بشید ، اون مدت هم که پیش هم بودین کسی از اینکه کمپانی یه گروه دختر داره خبر نداشت اما الان فرق میکنه ، دلیلش هم خیلی واضحه ..
با هر کلمه ای که سورن میگفت ده بار آرزوی مرگ میکردم ، دیگه نتونستم اونجا رو تحمل کنم و با سرعت از اونجا بیرون رفتم.
برای اینکه از اونجا خارج بشم مجبور بودم از سالن اصلی رد بشم
مارنی:
عکسبرداری تموم شده بود و به طرف خوابگاه رفتم و بعد از یه دوش کوتاه و پوشیدن ست ورزشیم با تمام سرعت به طرف باشگاه روندم
نیازی نداشتم لباسام رو عوض کنم چون ست ورزشیم تنم بود
ماشین رو پارک کردم و به سمت سالن اصلی رفتم وقتی در رو باز کردم رکیتایی که داشت میدوید محکم خورد بهم افتادم زمین
رکیتا فقط داشت میدوید و از اونجا میرفت
پشت سرش هم میا و سانهی رو دیدم که رو به پسرا میگفتن نزارید بره
نظر فراموش نشه
part 37
رکیتا :
رفتم داخل رختکن اول به خودم داخل آینه نگاه کردم ، دلم میخواست گریه کنم این واقعا من بودم ؟ یعنی من بالاخره به هدفم رسیدم ؟ چقدر زود گذشت هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی اعضا رو از نزدیک بیینم چه برسه به اینکه تهیونگ عاشقم بشه یا اینکه مارنی رو ببینم ، فکر میکردم قول ها هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشن یعنی واقعا اشتباه میکردم ؟
لباسم رو از توی کیفم برداشتم یه شورتک لی با یه بلوز آستین بلند و مشکی که آستین هاش راه راه سفید مشکی با کفش های ساق بلند مشکی موهام رو مثل همیشه باز گذاشتم و رختکن بیرون رفتم.
× باز داشتی جلوی آینه با خودت حرف میزدی ؟
+ بس کن اصلا حوصله ندارم.
÷ تو اصلا حالت خوب نیس ، عشقت توی سالن برو ببینش.
خواستم برم توی سالن اصلی که صدای سورن متوقفم کرد :
= میخوام با هاتون صحبت کنم لطفا توی اون سالن نرین ، دنبال من بیاین.
زیر لب کلی فحش به سوزن دادم.
= خب دخترا سالن جدید شما اینجاست.
+ چیییی ؟
= مگه نشنیدی ؟
+ شنیدم ولی حرفت خیلی مسخرست.
= چرا مسخریت ؟
+ قرار نبود سالن ها رو هم جدا کنید.
= قوانین کمپانی رو یادت رفته.
+ نه
= اگه یادت نرفته بود این حرف رو نمیزدی.
+ میشه درست توضیح بدین.
= اوکی ، شما از امروز هرکاری که انجام بدین زیر نظر کمپانی و یکی از قوانین مهم کمپانی اینه که شما اجازه ندارید به آیدول های پسر نزدیک بشید ، اون مدت هم که پیش هم بودین کسی از اینکه کمپانی یه گروه دختر داره خبر نداشت اما الان فرق میکنه ، دلیلش هم خیلی واضحه ..
با هر کلمه ای که سورن میگفت ده بار آرزوی مرگ میکردم ، دیگه نتونستم اونجا رو تحمل کنم و با سرعت از اونجا بیرون رفتم.
برای اینکه از اونجا خارج بشم مجبور بودم از سالن اصلی رد بشم
مارنی:
عکسبرداری تموم شده بود و به طرف خوابگاه رفتم و بعد از یه دوش کوتاه و پوشیدن ست ورزشیم با تمام سرعت به طرف باشگاه روندم
نیازی نداشتم لباسام رو عوض کنم چون ست ورزشیم تنم بود
ماشین رو پارک کردم و به سمت سالن اصلی رفتم وقتی در رو باز کردم رکیتایی که داشت میدوید محکم خورد بهم افتادم زمین
رکیتا فقط داشت میدوید و از اونجا میرفت
پشت سرش هم میا و سانهی رو دیدم که رو به پسرا میگفتن نزارید بره
نظر فراموش نشه
- ۱۳.۹k
- ۰۷ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط