⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 39
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
بلند شدمو کنارش وایستادم، چند تا عکس گرفت که بالاخره رضایت داد و از دستش در رفتم.
به سمت صندلیم رفتم که دیدم ارسلان روش نشسته...
دیانا :< جا خواستیم جانشین نخواستیم! >
انتظار داشتم جوابمو بده ولی چیزی نگفت، متعجب کنارش نشستم و رد نگاهشو گرفتم که دیدم به سمت راست خیره شده..
از روی کنجکاوی به همون سمت خیره
شدم...
وا! به حق چیزای ندیده...این دختره چرا اینجوری تیپ زده؟ هرچند دیگه عادی شده بود... ولی چرا ارسلان به
این دختره زل زده؟ از این تیپ دخترا خوشش میاد؟ استغفرالله!
زدم رو شونش و گفتم :< دلتو گرفته؟ >
سریع سرشو انداخت پایین و گفت :< نه >
دبانا :< گرفته دیگه... >
عصبی گفت :< میگم نه! >
چشمام درشت شد...بی تربیت...خودش با همه شوخی میکنه به من میرسه بی جنبه میشه...
ایشی گفتم و رومو برگردوندم اونور...
مهشاد :< ای بابا...محراب کجا موند؟ >
بعدم رفت...ایششش...اینا چرا هی میرن؟
ارسلان :< ب..ببخشید.. >
رومو کردم سمتش...ادامه داد :< دست خودم نبود عصبی شدم... >
بدجور فضولیم گرفته بود...آروم گفتم :< ولی...دلت پیشش گیره؟ >
با حرص نگاهم کردو گفت :< پررو نشو دیگه... >
دیانا :< بی ادب! >
دوباره روشو کرد سمت دختره گفت :< این دختر زندگی من بود...جونمم براش میدادم...کارمند شرکتی بود که توش کار میکنم.. >
پارت 39
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
بلند شدمو کنارش وایستادم، چند تا عکس گرفت که بالاخره رضایت داد و از دستش در رفتم.
به سمت صندلیم رفتم که دیدم ارسلان روش نشسته...
دیانا :< جا خواستیم جانشین نخواستیم! >
انتظار داشتم جوابمو بده ولی چیزی نگفت، متعجب کنارش نشستم و رد نگاهشو گرفتم که دیدم به سمت راست خیره شده..
از روی کنجکاوی به همون سمت خیره
شدم...
وا! به حق چیزای ندیده...این دختره چرا اینجوری تیپ زده؟ هرچند دیگه عادی شده بود... ولی چرا ارسلان به
این دختره زل زده؟ از این تیپ دخترا خوشش میاد؟ استغفرالله!
زدم رو شونش و گفتم :< دلتو گرفته؟ >
سریع سرشو انداخت پایین و گفت :< نه >
دبانا :< گرفته دیگه... >
عصبی گفت :< میگم نه! >
چشمام درشت شد...بی تربیت...خودش با همه شوخی میکنه به من میرسه بی جنبه میشه...
ایشی گفتم و رومو برگردوندم اونور...
مهشاد :< ای بابا...محراب کجا موند؟ >
بعدم رفت...ایششش...اینا چرا هی میرن؟
ارسلان :< ب..ببخشید.. >
رومو کردم سمتش...ادامه داد :< دست خودم نبود عصبی شدم... >
بدجور فضولیم گرفته بود...آروم گفتم :< ولی...دلت پیشش گیره؟ >
با حرص نگاهم کردو گفت :< پررو نشو دیگه... >
دیانا :< بی ادب! >
دوباره روشو کرد سمت دختره گفت :< این دختر زندگی من بود...جونمم براش میدادم...کارمند شرکتی بود که توش کار میکنم.. >
- ۷.۸k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط