در میان جمعیت رقصنده چشمان من تنها تو را میدید.

در میان جمعیت رقصنده چشمان من تنها تو را میدید.
لبخندت، رقصیدنت، آواز خواندنت، صدایت، چشمانت، همه چیز تو زیرنظر چشمانِ من بودند. چشمانی که حکم فرشته‌ای را داشتند که انسانی زیبا مثل تو را پرستش میکردند.
این حس را نمی‌توانم عشق بگویم، نمیتوانم برای این حس اسمی بگذارم، حتی لغات هم برای ثابت کردن احساسم کافی نیستند. یک حس بی معنی اما قشنگ.
چشمانِ من این حس را لو میدهد، فقط برگرد به سمتم و ببین چگونه مرا شیفته‌ی خودت کردی.
دیدگاه ها (۰)

part:3🥀۳سال بعد....رزا تا جای ممکن دنبال تهیونگ گشت، اما هیچ...

✦ اولین گناه ✦فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت---دنبالش گشتم.اول...

بخونید قشنگه...روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید :چرا عا...

عاشقانه

دلبرک من؛ نکند تمام شود قصه ی ما،نکند دگر من و تویی وجود ندا...

خبرت هـست که دلتنگ نگاهت شـده امبی قـرار تـو و چشمـان خـمـار...

خبرت هـست که دلتنگ نگاهت شـده امبی قـرار تـو و چشمـان خـمـار...

خبرت هـست که دلتنگ نگاهت شـده امبی قـرار تـو و چشمـان خـمـار...

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.هنگام خواب ، همسر...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی...تو را با لحجه ی گلهای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط