نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥: 𝟙𝟞
𝕋ℍ𝔼 𝕃𝔸𝕊𝕋 ℙ𝔸ℝ𝕋 🔥
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒

** 𝔹𝕖𝕥𝕨𝕖𝕖𝕟 𝕐𝕠𝕦 𝕒𝕟𝕕 ℍ𝕚𝕞**

شش ماه بعد.

زندگی آرام‌تر شده بود.

نه کاملاً بی‌نقص…
نه بدون زخم.

اما آرام.

و گاهی همین کافی بود.

صبح زود با نور کم‌رنگ خورشید بیدار شدم.

چند ثانیه طول کشید تا متوجه شوم چرا احساس گرما می‌کنم.

بعد دست تهیونگ را دور کمرم حس کردم.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

او هنوز خواب بود؛ موهای مشکی آشفته‌اش روی پیشانی‌اش افتاده بود و صورتش، برای اولین بار از وقتی شناخته بودمش، آرام به نظر می‌رسید.

بدون اخم.

بدون آن نگاه سرد همیشگی.

آرام از تخت بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم.

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایش را شنیدم.

برگشتم و دیدمش که با تی‌شرت مشکی و موهای نامرتب، خواب‌آلود به سمتم می‌آید.

بدون حرف، از پشت بغلم کرد و صورتش را کنار گردنم گذاشت.

خنده آرامی کردم.
«صبح بخیر.»

صدایش گرفته و آرام بود.
«صبح بخیر.»

چند ثانیه همان‌طور ماند.

بعد آرام گفت:
«هنوزم بعضی وقتا باورم نمیشه اینجایی.»

قلبم نرم شد.

برگشتم و نگاهش کردم.

«منم.»

لبخند خیلی کوچکی زد.

آن لبخند هنوز هم نادر بود.

اما حالا واقعی‌تر شده بود.

بعد از صبحانه، کنار پنجره نشستیم.

هوا آفتابی بود و نسیم ملایمی پرده‌ها را تکان می‌داد.

تهیونگ لپ‌تاپش را بسته بود و برای اولین بار در مدت طولانی، عجله‌ای برای برگشتن به شرکت نداشت.

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

و ناگهان یاد تمام چیزهایی افتادم که پشت سر گذاشته بودیم.

اولین نگاه.

اولین بوسه در آسانسور.

دروغ‌ها.

ترس‌ها.

اشک‌های میرا.

شب‌هایی که فکر می‌کردیم همه‌چیز نابود می‌شود.

و حالا…

اینجا بودیم.

تهیونگ آرام انگشتانم را گرفت.

«پشیمونی؟»

سرم را بلند کردم.

نگاهش جدی بود.

انگار هنوز هم از شنیدن جواب می‌ترسید.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد آرام سرم را تکان دادم.

«نه.»

نفس آرامی کشید؛ انگار ماه‌ها منتظر شنیدن همین یک کلمه بوده.

دستم را روی گونه‌اش گذاشتم و ادامه دادم:

«سخت بود.
گاهی حتی زشت و دردناک.
ولی چیزی که بین ما بود… واقعی بود.»

چشم‌هایش از آن نگاه عمیقی پر شد که همیشه قلبم را به‌هم می‌ریخت.

آرام پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد.

«دوستت دارم.»

این جمله را بارها گفته بود.

اما هنوز هم هر بار واقعی‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

لبخند زدم.

«منم دوستت دارم.»

و وقتی لب‌هایش آرام روی لب‌هایم نشست، دیگر هیچ ترسی باقی نمانده بود.

نه از گذشته.

نه از قضاوت مردم.

نه حتی از آینده.

چون بعد از تمام آشوب‌ها…

ما بالاخره راه رسیدن به هم را پیدا کرده بودیم.

و شاید عشق همیشه از مسیر درست شروع نشود.

اما این به معنی واقعی نبودنش نیست.

— 𝕋𝕙𝕖 𝔼𝕟𝕕 —

تقدیم با عشق به همه فرشته هام 🌿💅
خب حال کردین چی نوشتم؟
اگه پارت های اخر رو دیر گذاشتم ببخشید یکم مریض شدم و گلوم درد می کنه و نگرانم نباشید زودی خوب میشم...
خب اینم از درخواستی. لطفا دیگه درخواست ندید چون قراره فیکی که یک ماه دارم روش کار می کنم رو براتون اپ کنم...
خیلی دوستون دارم مراقب خودتون باشید درش هاتون رو خوب بخونید و فرشته های من که مشغول به کار هستند ارزوی موفقیت می کنم..
این جوری فکر نکنین دارم می رم چرا یک هفته می خوام مرخصی بگیرم از فرشته هام تا فیک رو براتون اپ کنم..
لطفا حمایت فراموش نشه خیلی دوستون دارم فرشته ها... منتظرم باشید.
زمان برگشت : ۱ خرداد ۴۰۵


Jeon Rosha
دیدگاه ها (۵)

my Jackson??? 𝙹𝙴𝙾𝙽 𝙹𝚄𝙽𝙶𝙺𝙾𝙾𝙺🐰این پیج دور از دنیای فانی است ....

𝐈 𝐝𝐨𝐧'𝐭 𝐚 𝐁𝐎𝐘 , 𝐈 𝐧𝐞𝐞𝐝 𝐚 𝐌𝐀𝐍این پیج دور از دنیای فانی است .د...

خبرر فوووورررریییییییی💢💢💢💢👇👇👇👇👇👇بتنگتن قراره در... 1. محل بر...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟝 𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒:** Almost Like Peace**بعد...

پارت ۲۴

پارت۷~Goddess ~رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط