Part
Part1
دروغ
ویو دریا
صبح ساعتای ۶ بیدار شدم چون ادم سحرخیزی بودم بدون الارم بیدار شدم(خودمم نمیدونم چرا این رو گفتم)خلاصه اجوما در زد(اینه*)
*دریا بیداری
-بله اجوما
*حاضر شو که دیر نکنی
-چشم
-وقتی رفت سریع بلند شدم و رفتمwc لباس فرمم رو پوشیدم و رفتم(چون ۱۵ سالشه لباس فرم داره)و رفتم پایین دیدم برادارم و همراه با مادر و پدرم هستند صبح بخر رو بهشون گفتم و رفتم کنار مامانم نشستم و در حین غذا خوردن تو فکر هم بودم.
-اخه از ۱۲ سالگی من اینجا یعنی ۳ سال هست که اینجام ولی برادرام هنوز نفهمیدن
-تو فکر بودم که فهمیدم برادرام دارن میرن که منم خواستم برم که مامانم گفت وایسه که کارم دارن
-بله مامان
$دخترم امروز قراره خیلی خوب برات تموم شه
-براچی؟!
$چون قراره برادرات بفهمن
-وقتی اینو گفت خیلی خوشحال شدم و از مامانم و بابام خداحافظی کردم و سریع رفتم دیدم داره دیر میشه پس بدو بدو کردم انقدر سریع بدو بدو کردم که داداشام دیدم دارن میرن مدرسه و از منم زودتر رفتن من ازشون جلو زدم (بیبی های من چون برادر های دریا معلم بودن و مدیر دریا همونجا درس میخوند و شاگرد اول کلاس بود در عوض کل مدرسه و همه میدونستن که خواهر اعضا هست)
+داشتیم با بچه ها حرف میزدیم که یک نفر بدو بدو مثل اینکه مسابقه ی شماری ۲ گذاشته بودن بدو بدو میکرد که وقتی دوستش رو دید وایساد و رفت پیشش و کلی میخندیدن اعضا هم از این کار واقعا تعجب کرده بودند تا اینکه نامجون گفت
#دختر با استعدادی هست باید بگم بیاد برای مسابقه ی ۲
+نمیخواد
@چرا؟!
+چون اون دریاست
#تو از کجا میدونی
+دریا فقط داخل مدرسه موخرمایی و چشم سبز هست
و کیفش این شکلی هست
#اها ولی اگه بره مسابقه های ۲ میتونیم باز مدال بیاریم
×یعنی ازش سو استفاده کنیم
÷هی شوگا از وقتی که رفتیم ساکتی
/وقتی که رفتیم مامان به دریا گفت امشب میخواد چیزی بگه ولی نگفت در مورد چه چیزی؟!
=بچه ها روحیتون رو شاد کنین که رسیدیم مدرسه
#دریا
-بله
-اوه سلام داداش نامجون(خم هم میشه)
-چیزی شده
#اره
-خب چیشده؟!
#خیلی تند میری بهتره داخل مسابقه ی ۲ بزارمت بعد کلاست بیا دفترم و
-و؟!
#همین
-اها من رفتم
#خب بچه ها برین سر کلاساتون و امروز امتحان داریم نه؟
=اره کل مدرسه کل زنگ ها امتحان دارن
@بنظرتون نباید استراحت کنن
#نه خب برین
ویو دریا داشتم میرفتم که فهمیدم دختر پیکمیه کلاس داره خودشو میندازه تو بغل داداشام منم سریع رفتم نزدیکشون یعنی جلوشون وایسادم که عصبانی نگاهم میکردن ولی وقتی دیدن ساکت شد ن و تعجب کرده بودند چون وقتی دختره داشت خودشو مینداخت من با پام گرفتمش و گفتم نزدیک برادرام بشی یک جور میزنمت که مرغای اسیاب به حالت گریه کنم فهمیدی!(اخرش با داد) اونم از ترس رید به خودش و رفت و حالتی که با پاهام گرفته بودم حرکت اسون کاراته بود و چون کاراته بلد بودم و از برادرام خداحافظی کردم و رفتم وارد کلاس شدم بعد داداشم کوک اومد و امتحان گرفت و بعد بقیه به جز نامجون چون مدیر مدرسه هست امتحان گرفته اند و وقتی تموم شد بدنم رو یک کششی دادم و چون زنگ های اخر کاری نداشتیم همه با هم حرف میزدیم من تصمیم گرفتم برم پیش نامجون پس چون میدونستم کیفم رو برمیدارن من برداشتم رفتم و در زدم
-تق تق تق(😌😅)
#بیا تو
ویو نامجون
وقتی داشتن بچه ها امتحان انجام میدادن و تموم شد بچه ها اومدن و داشتن برگه ها رو امضا میکردن و امیشه اولین نفر برگه های دریا رو امضا میکردند چون اون همیشه درس عالی بود و از ۱۰۰ صد میگرفت و همیشه برگه ها رو بهم نشون میدادن که عالی گرفته که صدای در اومد و منم گفتم بیاد تو دیدم دریا هست ولی حالت نگاهش غمگین و چشماش پر از اشکه که خیلی کنجکاو شدم و گفتم بشینه و برای حالت احترامش خم کرد و نشست که بهش گفتم
#نگران نباش امتحانات مثل همیشه شدی
-من نگران نیستم
#وقتی حرف میزدم همه به دریا نگاه میکردن پس متوجه شدن ولی دریا سرش پایین بود
#خب براچی اشک تو چشماته
-نه نیست
#میخوای ثابت کنم
ویو دریا
راست میگفت چون قبل از اینکه در بزنم یکی محکم زد تو صورتم چون با کیفش بود صورتم قرمز قرمز بود ولی کبود نشده بود و زخمی برنداشته بود
-نه داداش نامجون من حالم خوبه
-که دیدم نامجون داره از صندلی بلند میشه و منم نتونستم بغض لعنتی رو نگه دارم پس بلند شدم و شروع کردم به گریه و کردن و حرف زدن با اینکه میدونستم اگه موقع گریه کردنم و حرف بزنم غش میکنم ولی برادرام نمیدونستن
-چرا شماها اینجورین ها
مگه من چیکارتون کردم
من فقط اومدم وارد خانواده تون شدم
اگه میخواین میرم
حداقل اگه خواهر واقعی تون بودم منظورم رو میفهمیدین
حتی براتون مهم نیست که من دارم چه چیزایی میگذرونم و چه قلدی هایی برام میکنن
و الان چه کتکی با کیف یک قلدر خوردم
ایا اصلا براتون مهم هستم یا نه؟
دروغ
ویو دریا
صبح ساعتای ۶ بیدار شدم چون ادم سحرخیزی بودم بدون الارم بیدار شدم(خودمم نمیدونم چرا این رو گفتم)خلاصه اجوما در زد(اینه*)
*دریا بیداری
-بله اجوما
*حاضر شو که دیر نکنی
-چشم
-وقتی رفت سریع بلند شدم و رفتمwc لباس فرمم رو پوشیدم و رفتم(چون ۱۵ سالشه لباس فرم داره)و رفتم پایین دیدم برادارم و همراه با مادر و پدرم هستند صبح بخر رو بهشون گفتم و رفتم کنار مامانم نشستم و در حین غذا خوردن تو فکر هم بودم.
-اخه از ۱۲ سالگی من اینجا یعنی ۳ سال هست که اینجام ولی برادرام هنوز نفهمیدن
-تو فکر بودم که فهمیدم برادرام دارن میرن که منم خواستم برم که مامانم گفت وایسه که کارم دارن
-بله مامان
$دخترم امروز قراره خیلی خوب برات تموم شه
-براچی؟!
$چون قراره برادرات بفهمن
-وقتی اینو گفت خیلی خوشحال شدم و از مامانم و بابام خداحافظی کردم و سریع رفتم دیدم داره دیر میشه پس بدو بدو کردم انقدر سریع بدو بدو کردم که داداشام دیدم دارن میرن مدرسه و از منم زودتر رفتن من ازشون جلو زدم (بیبی های من چون برادر های دریا معلم بودن و مدیر دریا همونجا درس میخوند و شاگرد اول کلاس بود در عوض کل مدرسه و همه میدونستن که خواهر اعضا هست)
+داشتیم با بچه ها حرف میزدیم که یک نفر بدو بدو مثل اینکه مسابقه ی شماری ۲ گذاشته بودن بدو بدو میکرد که وقتی دوستش رو دید وایساد و رفت پیشش و کلی میخندیدن اعضا هم از این کار واقعا تعجب کرده بودند تا اینکه نامجون گفت
#دختر با استعدادی هست باید بگم بیاد برای مسابقه ی ۲
+نمیخواد
@چرا؟!
+چون اون دریاست
#تو از کجا میدونی
+دریا فقط داخل مدرسه موخرمایی و چشم سبز هست
و کیفش این شکلی هست
#اها ولی اگه بره مسابقه های ۲ میتونیم باز مدال بیاریم
×یعنی ازش سو استفاده کنیم
÷هی شوگا از وقتی که رفتیم ساکتی
/وقتی که رفتیم مامان به دریا گفت امشب میخواد چیزی بگه ولی نگفت در مورد چه چیزی؟!
=بچه ها روحیتون رو شاد کنین که رسیدیم مدرسه
#دریا
-بله
-اوه سلام داداش نامجون(خم هم میشه)
-چیزی شده
#اره
-خب چیشده؟!
#خیلی تند میری بهتره داخل مسابقه ی ۲ بزارمت بعد کلاست بیا دفترم و
-و؟!
#همین
-اها من رفتم
#خب بچه ها برین سر کلاساتون و امروز امتحان داریم نه؟
=اره کل مدرسه کل زنگ ها امتحان دارن
@بنظرتون نباید استراحت کنن
#نه خب برین
ویو دریا داشتم میرفتم که فهمیدم دختر پیکمیه کلاس داره خودشو میندازه تو بغل داداشام منم سریع رفتم نزدیکشون یعنی جلوشون وایسادم که عصبانی نگاهم میکردن ولی وقتی دیدن ساکت شد ن و تعجب کرده بودند چون وقتی دختره داشت خودشو مینداخت من با پام گرفتمش و گفتم نزدیک برادرام بشی یک جور میزنمت که مرغای اسیاب به حالت گریه کنم فهمیدی!(اخرش با داد) اونم از ترس رید به خودش و رفت و حالتی که با پاهام گرفته بودم حرکت اسون کاراته بود و چون کاراته بلد بودم و از برادرام خداحافظی کردم و رفتم وارد کلاس شدم بعد داداشم کوک اومد و امتحان گرفت و بعد بقیه به جز نامجون چون مدیر مدرسه هست امتحان گرفته اند و وقتی تموم شد بدنم رو یک کششی دادم و چون زنگ های اخر کاری نداشتیم همه با هم حرف میزدیم من تصمیم گرفتم برم پیش نامجون پس چون میدونستم کیفم رو برمیدارن من برداشتم رفتم و در زدم
-تق تق تق(😌😅)
#بیا تو
ویو نامجون
وقتی داشتن بچه ها امتحان انجام میدادن و تموم شد بچه ها اومدن و داشتن برگه ها رو امضا میکردن و امیشه اولین نفر برگه های دریا رو امضا میکردند چون اون همیشه درس عالی بود و از ۱۰۰ صد میگرفت و همیشه برگه ها رو بهم نشون میدادن که عالی گرفته که صدای در اومد و منم گفتم بیاد تو دیدم دریا هست ولی حالت نگاهش غمگین و چشماش پر از اشکه که خیلی کنجکاو شدم و گفتم بشینه و برای حالت احترامش خم کرد و نشست که بهش گفتم
#نگران نباش امتحانات مثل همیشه شدی
-من نگران نیستم
#وقتی حرف میزدم همه به دریا نگاه میکردن پس متوجه شدن ولی دریا سرش پایین بود
#خب براچی اشک تو چشماته
-نه نیست
#میخوای ثابت کنم
ویو دریا
راست میگفت چون قبل از اینکه در بزنم یکی محکم زد تو صورتم چون با کیفش بود صورتم قرمز قرمز بود ولی کبود نشده بود و زخمی برنداشته بود
-نه داداش نامجون من حالم خوبه
-که دیدم نامجون داره از صندلی بلند میشه و منم نتونستم بغض لعنتی رو نگه دارم پس بلند شدم و شروع کردم به گریه و کردن و حرف زدن با اینکه میدونستم اگه موقع گریه کردنم و حرف بزنم غش میکنم ولی برادرام نمیدونستن
-چرا شماها اینجورین ها
مگه من چیکارتون کردم
من فقط اومدم وارد خانواده تون شدم
اگه میخواین میرم
حداقل اگه خواهر واقعی تون بودم منظورم رو میفهمیدین
حتی براتون مهم نیست که من دارم چه چیزایی میگذرونم و چه قلدی هایی برام میکنن
و الان چه کتکی با کیف یک قلدر خوردم
ایا اصلا براتون مهم هستم یا نه؟
- ۲۵۱
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط