چندپارتیوقتی بچه دار نمیشدی وpt
چندپارتی:وقتی بچه دار نمیشدی و...pt¹
یه قلوپ از قهوه ی داغش رو مزه کرد؛
برعکس همیشه...تلخیش براش شیرین بود.
روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود...صدای خنده ی بچه ها ی کوچولو به اون آرامش میداد.
وقتی میدید که دختر کوچولو ها چجوری با اون کفش های کوچولوی تقی تقی و موهای خرگوشی میپریدن بغل مامان باباهاشون..یا چجوری پسر کوچولو ها باهم بازی میکنن..به بچه ی خودشون فکر میکرد..بچه ای که هیچوقت به وجود نیومد!..
آهی از حسرت کشید..اون دیگه هیچوقت نمیتونست حس مادر شدنو..و همسرش حس پدر شدنو تجربه کنن..
لبخند تلخی زد...دیگه زندگیش به حالت اول بر نمیگشت..دیگه هیچیز مثل سابق نمیشد و اون فقط..روز به روز بیشتر غمگین تر میشد..
شاید..همچی تا قبل از چند هفته پیش خوب بود..شاید اگه هیچوقت جونگ کوک نمیفهمید که همسرش نمیتونه بچه دار بشه رفتاراش تغیر نمیکرد..شاید هنوزم داشتن تلاش میکردن...همچی از اون روزی شروع شد که..جونگ کوک خواسته ی دلشو به این سوک گفت..گفتش که چقدررر دوست داره بچه دار بشه..از همون موقع حال این سوک بد شد..چون میدونست که نمیتونه بچه دار بشه ولی به جونگ کوک نگفته بود...تلاش های فراوانی انجام دادن..ولی وقتی رفتن دکتر..آبی پاکی روی دستشون ریخت!
"خانم جئون...متاسفانه شما شرایط بچه دار شدنو ندارید..بیشتر از این تلاش نکنید ممکنه براتون خطرناک باشه"
از اون روز به بعد...جونگ کوک یه جونگ کوک دیگه شد..همچیز تغیر کرد!
اون نیومد که همسرشو درک کنه...یا دلداریش بده..این سوک سعی کرد با جونگ کوک حرف بزنه ولی..موفق نبود!
جونگ کوک به قدری سرد باهاش برخورد میکرد که این سوک حتی به وجود خودش هم شک میکرد..
قبل از اینکه بفهمن که دیگه نمیتونن بچه دار بشن همیشه با جونگ کوک به این پارک میومدن...ولی از اون موقع دیگه پاتوق همیشگیش بود و تقریبا بیشتر روز ها میومد اینجا و حسرت میخورد..
هوا داشت تاریک میشد..بهتر بود زود تر بره خونه اما قبل از اینکه بره خونه تصمیم گرفت یه سر بره دارو خونه..همیشه برای دلداری دادن خودش هر ماه یه تست میداد تا شاید مثبت در اومد..ولی ایندفعه فرق داشت..ایندفعه حال و روزش تغیر کرده بود..
ایندفعه احساس نمیکرد اگه تست بده..جوابش مثل همیشه در بیاد!...
ادامه دارد...
تقدیم به چشمای زیباتون
اگه بد شد معذرت میخوام:))امیدوارم دوسش داشته باشیدد
نظرتون برام با ارزشه...💗
یه قلوپ از قهوه ی داغش رو مزه کرد؛
برعکس همیشه...تلخیش براش شیرین بود.
روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود...صدای خنده ی بچه ها ی کوچولو به اون آرامش میداد.
وقتی میدید که دختر کوچولو ها چجوری با اون کفش های کوچولوی تقی تقی و موهای خرگوشی میپریدن بغل مامان باباهاشون..یا چجوری پسر کوچولو ها باهم بازی میکنن..به بچه ی خودشون فکر میکرد..بچه ای که هیچوقت به وجود نیومد!..
آهی از حسرت کشید..اون دیگه هیچوقت نمیتونست حس مادر شدنو..و همسرش حس پدر شدنو تجربه کنن..
لبخند تلخی زد...دیگه زندگیش به حالت اول بر نمیگشت..دیگه هیچیز مثل سابق نمیشد و اون فقط..روز به روز بیشتر غمگین تر میشد..
شاید..همچی تا قبل از چند هفته پیش خوب بود..شاید اگه هیچوقت جونگ کوک نمیفهمید که همسرش نمیتونه بچه دار بشه رفتاراش تغیر نمیکرد..شاید هنوزم داشتن تلاش میکردن...همچی از اون روزی شروع شد که..جونگ کوک خواسته ی دلشو به این سوک گفت..گفتش که چقدررر دوست داره بچه دار بشه..از همون موقع حال این سوک بد شد..چون میدونست که نمیتونه بچه دار بشه ولی به جونگ کوک نگفته بود...تلاش های فراوانی انجام دادن..ولی وقتی رفتن دکتر..آبی پاکی روی دستشون ریخت!
"خانم جئون...متاسفانه شما شرایط بچه دار شدنو ندارید..بیشتر از این تلاش نکنید ممکنه براتون خطرناک باشه"
از اون روز به بعد...جونگ کوک یه جونگ کوک دیگه شد..همچیز تغیر کرد!
اون نیومد که همسرشو درک کنه...یا دلداریش بده..این سوک سعی کرد با جونگ کوک حرف بزنه ولی..موفق نبود!
جونگ کوک به قدری سرد باهاش برخورد میکرد که این سوک حتی به وجود خودش هم شک میکرد..
قبل از اینکه بفهمن که دیگه نمیتونن بچه دار بشن همیشه با جونگ کوک به این پارک میومدن...ولی از اون موقع دیگه پاتوق همیشگیش بود و تقریبا بیشتر روز ها میومد اینجا و حسرت میخورد..
هوا داشت تاریک میشد..بهتر بود زود تر بره خونه اما قبل از اینکه بره خونه تصمیم گرفت یه سر بره دارو خونه..همیشه برای دلداری دادن خودش هر ماه یه تست میداد تا شاید مثبت در اومد..ولی ایندفعه فرق داشت..ایندفعه حال و روزش تغیر کرده بود..
ایندفعه احساس نمیکرد اگه تست بده..جوابش مثل همیشه در بیاد!...
ادامه دارد...
تقدیم به چشمای زیباتون
اگه بد شد معذرت میخوام:))امیدوارم دوسش داشته باشیدد
نظرتون برام با ارزشه...💗
- ۱.۳k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط