تغییر
#تغییر
#پارت......؟
در اتاق پنجم،روی تخت نشسته و به کمد بزرگی که روبرویش قرار داشت چشم دوخته بود.
با دیدن آن کمد سبز رنگ، یاد کمد وحشت در هتل پندلتون می افتاد...آن دست های کوچک....چشمان درشت سبز....آن صورت خندان....در آن تاریکی وحشتناک،غرق در سکوت،تنها.....
در همین افکار بود که صدای داد و بیدادی از اتاق نشیمن او را به خود آورد.
در حالی که با بی میلی از جایش بلند میشد زیر لب غر زد:باز این احمقا شروع کردن...
سه پله کوچک کنار اتاق را پایین آمد و کنار آن دو نفر ایستاد.با بی حوصلگی رو به یکی از آنها که خیلی عصبی بود و داد میزد گفت:چته؟
آلن لحظه ای ساکت شد و امیلی رو به پیتر گفت: تو چته؟
_ ازین بپرس...روانی....تو به چه حقی این چرت و پرتا رو به من میگی؟ احمق تو چیکاره منی؟ (Peter)
_ خفه شو...تو اول شروع کردی بیشعور.
_ من؟ دیوونه تو خودت شروع کردی...گفتی من مزاحمم...اضافیم... (Peter)
_ مریض من کی اینارو گفتم؟ (Allen)
_ عه...همین الان گفتی...حرفای خودتم یادت نیست؟ (Peter)
_ بسه دیگه خونه رو گذاشتین رو سرتون...تو اون کله ی پوکتون چی میگذره احمقا؟نمی فهمین کسی نباید بدونه ما اینجاییم؟نمی فهمین عین قاتلای جانی دنبالمونن؟ (Emily)
_ به این بگو که انگار بلندگو قورت داده....نمی فهمی تحت تعقیبیم؟ (Peter)
_ تو ساکت شو هویج...مگه ما چیکاره ایم که تحت تعقیب باشیم؟ (Allen)
_ چیکاره این؟هیچکار! شما فقط جزو اون ده تا آدمی هستین که اومدن اینجا و الآنم کل شهر دنبالتونن...به لطف شما الآن دنبال منم هستن. (Peter)
_ به لطف ما؟ هویج تو خودت دنبال ما راه افتادی عین کنه چسبیدی بهمون...اصن کی ازت خواست باهامون بیای؟ تو خودت اومدی. (Allen)
_ خیلی پررویی! من بخاطر شماها خانواده و مدرسمو ول کردم....برای اینکه با شما باشم....همراهتون باشم...من...
_ چی میگی واس خودت؟ کدوم خانواده؟ تو اصن مگه خانواده ام داری؟ کسی ام ازت نخواست باهامون بیای،حالام اگه جا زدی کسی جلوتو نگرفته؛ برو! (Allen)
_ آلن!؟ (Emily)
#پارت......؟
در اتاق پنجم،روی تخت نشسته و به کمد بزرگی که روبرویش قرار داشت چشم دوخته بود.
با دیدن آن کمد سبز رنگ، یاد کمد وحشت در هتل پندلتون می افتاد...آن دست های کوچک....چشمان درشت سبز....آن صورت خندان....در آن تاریکی وحشتناک،غرق در سکوت،تنها.....
در همین افکار بود که صدای داد و بیدادی از اتاق نشیمن او را به خود آورد.
در حالی که با بی میلی از جایش بلند میشد زیر لب غر زد:باز این احمقا شروع کردن...
سه پله کوچک کنار اتاق را پایین آمد و کنار آن دو نفر ایستاد.با بی حوصلگی رو به یکی از آنها که خیلی عصبی بود و داد میزد گفت:چته؟
آلن لحظه ای ساکت شد و امیلی رو به پیتر گفت: تو چته؟
_ ازین بپرس...روانی....تو به چه حقی این چرت و پرتا رو به من میگی؟ احمق تو چیکاره منی؟ (Peter)
_ خفه شو...تو اول شروع کردی بیشعور.
_ من؟ دیوونه تو خودت شروع کردی...گفتی من مزاحمم...اضافیم... (Peter)
_ مریض من کی اینارو گفتم؟ (Allen)
_ عه...همین الان گفتی...حرفای خودتم یادت نیست؟ (Peter)
_ بسه دیگه خونه رو گذاشتین رو سرتون...تو اون کله ی پوکتون چی میگذره احمقا؟نمی فهمین کسی نباید بدونه ما اینجاییم؟نمی فهمین عین قاتلای جانی دنبالمونن؟ (Emily)
_ به این بگو که انگار بلندگو قورت داده....نمی فهمی تحت تعقیبیم؟ (Peter)
_ تو ساکت شو هویج...مگه ما چیکاره ایم که تحت تعقیب باشیم؟ (Allen)
_ چیکاره این؟هیچکار! شما فقط جزو اون ده تا آدمی هستین که اومدن اینجا و الآنم کل شهر دنبالتونن...به لطف شما الآن دنبال منم هستن. (Peter)
_ به لطف ما؟ هویج تو خودت دنبال ما راه افتادی عین کنه چسبیدی بهمون...اصن کی ازت خواست باهامون بیای؟ تو خودت اومدی. (Allen)
_ خیلی پررویی! من بخاطر شماها خانواده و مدرسمو ول کردم....برای اینکه با شما باشم....همراهتون باشم...من...
_ چی میگی واس خودت؟ کدوم خانواده؟ تو اصن مگه خانواده ام داری؟ کسی ام ازت نخواست باهامون بیای،حالام اگه جا زدی کسی جلوتو نگرفته؛ برو! (Allen)
_ آلن!؟ (Emily)
- ۱.۶k
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط