در تقلای ماندن و رفتن

در تقلای ماندن و رفتن
لذت ما شدن مَجازی بود
من به تقدیر رو زدم امّا..
سرنوشتِ دو خط، موازی بود
سعی کردم به تو بفهمانم
لعنتی! گریه شانه می خواهد
از قسم دادنم نفهمیدی
زنده بودن بهانه می خواهد
درد دارد که هرچه بنویسی،
نتوانی که شرح ِ غم بدهی
درد دارد به طفل ِ احساست،
شب به شب، قبل ِ خواب،هی سَم بدهی
دیدگاه ها (۱۳)

نه عالم ریاضی‌ام و نه سیاسی‌ام من دکترای تجربی «تو شناسی‌ام»...

نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟همیشه در سفر! از بوی پیره...

گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن گاه میلغزد زبانم، بشنو و ...

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینمببین چه زرد مرا می جوند سبز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط