احساس تاب بازی می کنم

احساس تاب بازی می کنم
درپس ِعمود سنگ ِقفس ِزنخدان چاه ِ سپهر
میان ِلاله گوش ِبازوان ِترازوی قاضی ِعدل ِپهنه ی اجباری
فضایی جهنده
مشامی گزنده
محبوسانی که تنگی نفس ندارند
بی پناه
چون چشم ِ گناه
بی گناه
دوستی هاشان را
چهارچشمی
سواربرکفه های شعله ور ِعدالت
اهدا می کنند ؛
به خواستگاران ستم مفلوک ...
عجایب نامریی سپهر
دورازدسترس ِچشم ِزمینیان ،
معاشقه ی بادعریان را
سکون ِساکت ِسالوس را
آرامش هیچی می پندارند .
حال آن که سکوتیان ساکن
دردخمه ی شبانه
به عیش ونوش می رقصند
وآوای آواز ِسم هاشان
دیوار ِنمای عدل جهنده را
مست ِعریده می کند.
تاب کفه های ام را
زنبورکان زیرک
می کشانند
وپرستوان مهجور
می تابانند ؛
دورازنگاه نگاهبانان زنجیره ی عدول...
دررؤیاهای آبی مشمئز
هبوط ام را تصویرمی کنم ،
به خاطرتاب بازی با پرنده یی
که سیب ِلاله گوش ِقاضی عدل را بوییده
وزنبوری که مشام ِ سرمای قفس را گزیده ...
تصورسوزناکی است ؛
سرمای زمهریر ِزمین ...
دیدگاه ها (۱۳)

زندگی سهم بزرگی است از من بودنتو به ما بودن بیاندیشبه نفس یک...

امشب اما دو قدم آمده‌ای سمت دلمتا که من دور شوم صد قدم از تن...

آرامش دریا را میخواهمهرکه ناراحتم کرد،در بی تفاوتی هایم غرقش...

کاش میشد مثل منوی رستوران آدمارو انتخاب کرد : مهربون ، راحت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط