یک روز که پیغمبــر

یک روز که پیغمبــر

درگرمی تابستان

همراه علی می رفت

درسایه ی نخلستان

دیدندکـه زنبوری

ازلانه ی خود زد پـر

آهسته فرود آمد

بردامن پیغمبر

بوسید عبایش را

دورقـدمش پر زد

برخاک کف پایش

صد بوسه ی دیگر زد

پیغمبـر از او پرسید :

آهســته بگـو جانم

طعم عسلت از چیست!؟

هـر چند که میدانم

زنبـــور جوابش داد

چون نـام تـو می گـویـم

گــُل می کنـد از نامت

صـد غنـچه به کنـدویـــم

تـا نـام تـو را هـر شب

چون گل به بـغـل دارم

هـرصبـح که برخیــزم

درسینــه عسل دارم

از قنـد و شکـــر بهتــر

خوشـتر ز نبـات است این

طعم عسل از من نیست

طعم صلوات است این



عید سعید مبعث برهمگی دوستان مبارک.
دیدگاه ها (۳۵)

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارنددیوانـه ها از حال هــم امّا ...

ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ؛ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ... ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ... ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ... "ﻣﻬﻢ...

خدایا....خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،تو را بخ...

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط