part40🤍☘️

part40🤍☘️

_طی یه حرکت ناگهانی کاسه معجون رو از جیمین گرفت و درحالی که پلک هاشو روی هم میفشرد کاسه رو سر کشید
جیمین « *هنگ... چیکار کردی دیوونه ؟؟؟؟
شین هه « درست زمانی که فکر میکردم از شر این مجازات و خشم امپراطور رها شدم معجون روی واقعیش رو نشونم داد....
نمیدونم معجون واقعا اینقدر قوی بود یا اینکه سر کشیدن یهوییش منو به این روز انداخت! اما هر چی که بود مرگ رو به چشم خودم دیدم

_احساس میکرد عده ای ادم خوار درون بدنش آتش درست کردن و به رقص و پایکوبی مشغولن! تمام چیزی که احساس میکرد یه تلخی بی پایان بود.... دلش میخواست اون معجون کوفتی رو از معده اش بیرون بکشه ولی شدنی نبود! حالت تهوع بدی گرفته و همه ی اینا دست به دست هم داد تا مثل مِیت ( مُرده )روی زمین بیفته و چشماش ضربه دری بشن
جیمین « چیکار کردی دختر؟؟؟ خوردن  مقدار کمی از اون معجون به خاطر تلخی زیادش حال ادمو بد میکرد اما هیچکس تا الان نتوسته بود اونو کامل بخوره و زنده بمونه..... *منظور اینه که تلخی وحشتناکی داره نمیشه تحملش کرد ) اما الان این دختر!
به محض خوردن یهویی کل محتویات کاسه رنگش پرید و روی زمین اوفتاد میخواستم تنبیه بشه نه اینکه خودشو به کشتن بده..... یوللللل *باداد
یول « نگران جلوی چادر قدم برمیداشتم و توی دلم دعا میکردم شین هه سالم بیرون بیاد...... نمیدونم چقدر انتظار کشیدم اما وقتی امپراطور اسمم رو صدا کرد با سرعتی که تا به حال از خودم ندیده بودم پریدم توی چادر و با دیدن شین هه عملا برگای داشته و نداشته ام ریخت! کشتینش سرورم؟؟؟؟؟ *با بهت
جیمین « نه دیوونه فقط برو طبیب رو بیار تا از دست نرفته! زود باششش
یول « چ... چشم

شین هه « بعد از اینکه پدر و مادرم اون طور وحشیانه به قتل رسیدن شب ها فقط کابوس میدیدم! کابوس مرد سیاه پوشی که دیوار های خونمون رو به خون اغشته کرد.....
خونه ای که زمانی برام حکم بهشت رو داشت در عرض یک شب خاکستر شد و من همراه اون خونه میان انبوهی از خاطرات دفن شدم
جیمین « وضعیتش چطوره؟
طبیب « خوشبختانه خطر رفع شد! بانو برخلاف چیزی که نشون میدن جسم و روح ضعیفی دارن پس بهتره حسابی استراحت کنن... اما چیزی که بیشتر ایشون رو آزار میده درد جسمشون نیست! روحشون در عذابه
جیمین « روحش؟
طبیب « بله عامل اصلی تب و هذیون گفتن ایشون درد روحشونه و این هیچ دارویی نداره


|وقتی کسی را از دست می‌دهی دلت برا عجیب ترین عادت‌هایش تنگ میشود، برای کوچک‌ترین ویژگی‌هایش، برای لبخندش، برای غلت زدنش توی خواب، حتی برای رنگ زدن دیوار‌های خانه به خاطر او.|


شین هه « احساس میکردم وجودم ذره ذره در حال حل شدنه.... ادم هرچقدر هم قوی باشه بازم یه جایی کم میاره! روزی میرسه که خستگی و درد بهش غلبه میکنه و اونو از پا در میاره.....
دیدگاه ها (۶)

part41☘️🤍شین هه « احساس میکردم وجودم ذره ذره در حال حل شدنه....

part17🗿💅+زیادی شلوغش میکنی!  نمیتونه بیاد بیرون در قفله! _هی...

بغلم کردی و من برای هزارمین بار فهمیدم کهروح و جسمت را چنان ...

سلام به روی ماهتون🥺☘️حالتون چطوره نفس های فندوق؟ اقا میدونم ...

Chapter Seven, Part ²⁸+ چه اتفاقی افتاده؟< حال امپراطور اصلا...

Chapter Seven, Part ³²گردهمایی از از وزرای امپراطور شکل گرفت...

^فیک جونگکوک^(پارت۸۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط