باآنها عکس بگیرد ولی استاد نپذیرفت و این شعر را خواند

باآنها عکس بگیرد ولی استاد نپذیرفت و این شعر را خواند
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی می هست درین میکده مستیم
بعد دستی به ریشش کشید و گفت
ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
با پادشه بگو که روزی مقدر است
من اجازه خاستم و از اتاق خارج شدم .
والان چطور باور کنم که بدون اطلاع من رفته ؟
دکتر والا با تعحب گفت
رژینا جان حرفهای جدیدی برای همه ما داری این جنبه از زندگی استاد را نمیدانستیم بیشتر بگو ولی بدون گریه استاد همیشه ما را به شادی و لبخند دعوت میکرد
بعد رو به جمع کرد و گفت اگر یاران موافقید رژینا تا جایی که حوصله دارد از استاد بگوید اگر در میان صحبت ها نکته ای پیدا کردید بنویسید شاید به حل معمای گم شدن استاد کمک کند
رازمیک و رامینا و دیویس و مریم و ژینوس با کف زدن موافق خود را اعلام کردند و بقیه یاران هم همراهی کردند
فرناز و دیویس با تاکیید هم گفتند کاش ضبط میکردیم
والا گفت مثل تمام جلسات از ابتدا در حال ضبط هستیم بزرگتربن هدیه استاد به ما این صمیمیت و اعتماد باور نکردنی است که هیچ چیز راز پنهانی از هم نداریم
بیژن رفت و چایی اورد
یاران هر کدام به‌ حالت راحتی نشستند و مشغول چای و سیگار شدند و رژینا را تشویق به گفتن کردند با همه جزئیات بدون اشک و ماتم .با خنده و انرژی .
رژینا که باز در غروری خاص فرو رفته بود
با افتخار و اعتماد به نفس و عزتی که سر به اسمان داشت ادامه داد
شما استاد را در کلاس درس و میز مدیریت دیدید و من در خلوت و در خانواده
شما رسم احترام به خانواده بویژه خانوم های ایرانی را از استاد شنیدید و من دیدم من با تمام سلولهای تنم درک کردم .
شما روح معرفت و محبت خداوند را از استاد شنیدید و من محبت خدا به بندگانش . محبت حسین امامش . محبت مسیح را در رفتار استاد دیدم . استاد سریع راضی شدن امامش حسین را و کمک کردن به بندگان خدا و محبت کردن مسیح را در روز زندگی میکرد
روزی گفتم ازین همه بخشش خسته نمیشوی از فقر نمی ترسی
خندید و گفت
مگر مریم مقدس از بخشش خسته شد؟من پیرو او هستم که روزه های ممتد روزه داشت و از ضعف قدرت حرکت نداشت ولی به گدایان و محتاجان نشسته بر معبد غذایش را هدیه میکرد

من فرزند مادری هستم که شب عروسی لباس عروسی خودش را بخشید چطور نبخشم؟
از تعجب چشمانم گرد شد گفتم مادرتان

بله حضرت زهرا .... شب عروسی لباس عروسی خود را بخشید و با لباس ساده به خانه شوهر رفت
گفتم اگر استاد نبود من نمیتوانستم هیچ وقت مریم مقدس را بشناسم و خدا را محبت کنم
در اتاق خواب هم مانند کلیسا . استاد موعظه میکرد البته با رفتارش
ناگهان صدای خنده بلند شد
رامینا با شیطنت خاص خودش سیگار را روشن کرد و گفت و کار بجای باریک کشید
چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم که ...
پایان ۱۳
دیدگاه ها (۰)

رامینا درحالی که خاکستر سیگار را در زیرسیگاری می ریخت و ان م...

احساس کردم مسیح آمده و مرا با خود به بهشت می بردشیطنت زنانه ...

یکی از کارمندان رستوران اهنگ هایده را خواندسر به روی شانه ها...

تو برایش نردبان ترقی هستی قبول میکنم تو را دوست دارد ولی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط