یوسف کنعان مـــن
یوسف کنعان مـــن
کنعان شعرم پیر شد...
باز آی از مصر
باور که دیگر دیر شد...
درد هجــــــرت،
چشم یعقوب دلم را کور کرد
پس تو پیراهن بـــیاور،
ناله ام شب گیر شـــــد...
ای که چــــون موسے
عصایت را به دل مےزنی
مُــــردم از غــــــم،
این عصا در قلب من چون تیر شد.
الہی بحق مهدے فاطمہ عجل لولیک الفرج
کنعان شعرم پیر شد...
باز آی از مصر
باور که دیگر دیر شد...
درد هجــــــرت،
چشم یعقوب دلم را کور کرد
پس تو پیراهن بـــیاور،
ناله ام شب گیر شـــــد...
ای که چــــون موسے
عصایت را به دل مےزنی
مُــــردم از غــــــم،
این عصا در قلب من چون تیر شد.
الہی بحق مهدے فاطمہ عجل لولیک الفرج
- ۱.۱k
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط