سلام دوستان
سلام دوستان 👋🏻👋🏻
امروز همون طور که گفتم میخوام بخاطر ۳۰۰ تایی شدنمون براتون تکپارتی بزارم ❤️❤️
تکپارتی تهکوک
( ویو کوک )
همچی از روز تمرین دنسمون شروع شد ... داشتیم با اعضا تمرین میکردیم که همگی خسته شدیم رفتیم استراحت کنیم و بعدش بریم خونه ... رفتم توی اتاق استراحت که لوازمم رو جمع کنم و با لیا صحبت میکردم که یهو در باز شد .....
( ویو تهیونگ )
کوک رفت توی اتاق استراحت که لوازمش رو جمع کنه منم رفتم لباسم رو عوض کنم ....
دیدم کوک داره با لیا حرف میزنه اونم هی خودش رو به کوک مبچسبوند ( لیا یکی از بکاپ دنسر هاست) خیلی عصبانی شدم
( ویو کوک )
دیدم تهیونگ اومد داخل چشماش قرمز شده بود و خیلی عصبانی بود به لیا گفتم بره بیرون ... تهیونگ اومد سمتم یهو منو چسبوند به دیوار ( اوووو ددی خشن شده 🤣🤣) بهش گفتم بره عقب اما نمیرفت
کوک : تهیونگ داری چیکار میکنی برو عقب
تهیونگ : چرا با لیا حرف میزنی (عصبانی با چشمای خمار )
کوک: به تو چه
تهیونگ یهو اومد که کوک رو ببوسه و کوک سعی داشت فرار کنه ، یهو جین مثل فرشته نجات اومد و تهیونگ مجبور شد بره
( ویو تهیونگ )
اَه ، گندش بزنن چرا باید جین هیونگ الان بیاد.... ولی من تسلیم نمیشم من روی کوک حساسم نمیتونم تحمل کنم که همش دخترا بهش میچسبن
تهیونگ : کوک بیای بریم خونه ی من
کوک : ن...نه م...من ن...نمیام ( با ترس )
تهیونگ : نترس بابا بیا بریم کارت ندارم
کوک : باشه بریم
( ویو کوک)
رفتم خونه ی تهیونگ تا وارد شدیم تهیونگ رفت آشپز خونه و داشت نوشیدنی میاورد... وقتی خوردم احساس کردم هوا خیلی گرم شده و با چیزی که دیدم باورم نمیشد ..... ت.حریک شده بودم
( ویو تهیونگ)
به هدفم رسیدم الان یک کاری میکنم که نتونی برگردی 😏😏
و دیگه ما باید صحنه رو ترک کنیم و اون هارو به حال خودشون رها کنیم 😁😁
فقط بدونید که افسانه ها میگن پایه های تخت کاملا شکسته 🤣🤣🤣
اینم از اولین درخواستی اگر بازم خواستید بگید فقط من اسمات نمینویسم چون به اعضا آسیب میزنه 😉😉🌟❤️
امروز همون طور که گفتم میخوام بخاطر ۳۰۰ تایی شدنمون براتون تکپارتی بزارم ❤️❤️
تکپارتی تهکوک
( ویو کوک )
همچی از روز تمرین دنسمون شروع شد ... داشتیم با اعضا تمرین میکردیم که همگی خسته شدیم رفتیم استراحت کنیم و بعدش بریم خونه ... رفتم توی اتاق استراحت که لوازمم رو جمع کنم و با لیا صحبت میکردم که یهو در باز شد .....
( ویو تهیونگ )
کوک رفت توی اتاق استراحت که لوازمش رو جمع کنه منم رفتم لباسم رو عوض کنم ....
دیدم کوک داره با لیا حرف میزنه اونم هی خودش رو به کوک مبچسبوند ( لیا یکی از بکاپ دنسر هاست) خیلی عصبانی شدم
( ویو کوک )
دیدم تهیونگ اومد داخل چشماش قرمز شده بود و خیلی عصبانی بود به لیا گفتم بره بیرون ... تهیونگ اومد سمتم یهو منو چسبوند به دیوار ( اوووو ددی خشن شده 🤣🤣) بهش گفتم بره عقب اما نمیرفت
کوک : تهیونگ داری چیکار میکنی برو عقب
تهیونگ : چرا با لیا حرف میزنی (عصبانی با چشمای خمار )
کوک: به تو چه
تهیونگ یهو اومد که کوک رو ببوسه و کوک سعی داشت فرار کنه ، یهو جین مثل فرشته نجات اومد و تهیونگ مجبور شد بره
( ویو تهیونگ )
اَه ، گندش بزنن چرا باید جین هیونگ الان بیاد.... ولی من تسلیم نمیشم من روی کوک حساسم نمیتونم تحمل کنم که همش دخترا بهش میچسبن
تهیونگ : کوک بیای بریم خونه ی من
کوک : ن...نه م...من ن...نمیام ( با ترس )
تهیونگ : نترس بابا بیا بریم کارت ندارم
کوک : باشه بریم
( ویو کوک)
رفتم خونه ی تهیونگ تا وارد شدیم تهیونگ رفت آشپز خونه و داشت نوشیدنی میاورد... وقتی خوردم احساس کردم هوا خیلی گرم شده و با چیزی که دیدم باورم نمیشد ..... ت.حریک شده بودم
( ویو تهیونگ)
به هدفم رسیدم الان یک کاری میکنم که نتونی برگردی 😏😏
و دیگه ما باید صحنه رو ترک کنیم و اون هارو به حال خودشون رها کنیم 😁😁
فقط بدونید که افسانه ها میگن پایه های تخت کاملا شکسته 🤣🤣🤣
اینم از اولین درخواستی اگر بازم خواستید بگید فقط من اسمات نمینویسم چون به اعضا آسیب میزنه 😉😉🌟❤️
- ۳۹۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط