راز ناشناخته
راز ناشناخته
part:1۰
ویو هیونجین
روی تختم دراز کشیده بودم و به اتفاقات امروز فکر میکردم
یعنی الان هیونا خوابه؟ذهنم درگیر هیونا بود که تصمیم گرفتم برم بهش یه سر بزنم
در زدم و گفتم:(هیونا خوابی؟میتونم بیام تو؟)
هیونا:(آره بیدارم بیا داخل)
وارد اتاق شدم که دیدم هیونا روی تختش نشسته رفتم کنارش نشستم و دستاشو گرفتم
هیونجین:(حتما از اتفاق های امروز شوکه ای ولی این و بدون من همیشه پیشتم و ازت محافظت میکنم،باشه؟)
هیونا:(آره میدونم)*لبخند ملیح*
هیونجین:(باشه دیگه حتما خیلی خسته ای من میرم تو هم راحت بگیر بخواب)
بلند شدم برم که هیونا دستمو گرفت:(میشه امشب پیشم بمونی؟میترسم)*بغض*
هیونجین:(باشه خوشگلم)*لبخند*
رفتم روی تخت و کنار هیونا دراز کشیدم که مثل بچه گربه ها خودش و تو بغلم جا داد
شروع کردم به نوازش موهاش تا خوابش ببره[ذوققققق😭]
هیونجین:(موهات بوی وانیل میده)
هیونا:(واقعا؟)
هیونجین:(اوهوم)
همینجوری داشتم موهاش و نوازش میکردم که دیدم هیونا خوابش برده خیلی کیوت بود شبیه بچه گربه ها شده بود یه بوسه روی موهاش زدم و منم تصمیم گرفتم بخوابم
فردا صبح
ویو هیونجین
با نور خورشید چشمام و باز کردم و نگاهی به هیونا انداختم،خندم گرفت مثل کوالا ها بهم چسبیده بود موهای داخل صورتش و کنار زدم چطوری یه آدم میتونه اینقدر خوشگل باشه بوسه ای روی پیشونیش زدم و تصمیم گرفتم پاشم تا آماده شم چون قرار بود همراه بابا برم شرکت و از اونور هم برم تمرین
ویو هیونا
امشب خیلی خوب خوابیده بودم چشام و باز کردم دیدم هیون نیست حتما رفته بود پاشدم و صورتم و شستم رفتم پایین که دیدم مامان نیست به احتمال زیاد رفته بود شرکت یه نامه برام گزاشته بود(دخترم من امروز کار دارم ناهارت داخل یخچال هست هر وقت گشنت شد بخوری یادت نره دوست دارم)
چون داخل خونه تنها بودم زنگ زدم جنی که بیاد خونه تا با همدیگه وقت بگذرونیم
ویو هیونجین
بعد از اینکه کارم داخل شرکت تموم شد به سمت کمپانی حرکت کردم و بعد از تمرین با اعضا دور هم جمع شدیم
بنگچان:(نظرتون چیه بریم سفر؟)
لینو:(سفر؟)
بنگچان:(آره سفر میدونی چند وقته که با هم سفر نرفتیم بنظرم بریم بوسان خیلی وقته دریا رو ندیدم تازه جنی و هیونا رو هم با خودمون ببریم،*رو به هیونجین*هیونجین مگه نگفتی که دیروز همچین اتفاقی افتاده،حتما الان هیونا زیاد حالش خوب نیست اگه بره سفر هم حال و هواش عوض میشه هم سرگرم میشه نظرت چیه)
هیونجین:(آره بنظرم بریم قطعا هیونا باهامون میاد)
آی ان:(پس تموم شد حالا کی میریم؟)
چانگبین:(بنظرم آخر هفته خوبه نه؟)
سونگمین:(آره خوبه تازه فعلا هم که تعطیلاته بیشتر میتونیم بمونیم)
هان:(خیلی ذوق دارم اولین باره میخوایم با هیونا و جنی بریم سفر)*لبخند*
بنگچان:(پس دیگه مشکلی نیست؟آخر هفته میریم بوسان)
اعضا همه با هم:(حلهههه)
اینم پارت دهم💋
نظرتون؟✨️
یه اسپویل بدم قراره داخل این سفر یه اتفاقی بیوفته😁
شرط:۳تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:1۰
ویو هیونجین
روی تختم دراز کشیده بودم و به اتفاقات امروز فکر میکردم
یعنی الان هیونا خوابه؟ذهنم درگیر هیونا بود که تصمیم گرفتم برم بهش یه سر بزنم
در زدم و گفتم:(هیونا خوابی؟میتونم بیام تو؟)
هیونا:(آره بیدارم بیا داخل)
وارد اتاق شدم که دیدم هیونا روی تختش نشسته رفتم کنارش نشستم و دستاشو گرفتم
هیونجین:(حتما از اتفاق های امروز شوکه ای ولی این و بدون من همیشه پیشتم و ازت محافظت میکنم،باشه؟)
هیونا:(آره میدونم)*لبخند ملیح*
هیونجین:(باشه دیگه حتما خیلی خسته ای من میرم تو هم راحت بگیر بخواب)
بلند شدم برم که هیونا دستمو گرفت:(میشه امشب پیشم بمونی؟میترسم)*بغض*
هیونجین:(باشه خوشگلم)*لبخند*
رفتم روی تخت و کنار هیونا دراز کشیدم که مثل بچه گربه ها خودش و تو بغلم جا داد
شروع کردم به نوازش موهاش تا خوابش ببره[ذوققققق😭]
هیونجین:(موهات بوی وانیل میده)
هیونا:(واقعا؟)
هیونجین:(اوهوم)
همینجوری داشتم موهاش و نوازش میکردم که دیدم هیونا خوابش برده خیلی کیوت بود شبیه بچه گربه ها شده بود یه بوسه روی موهاش زدم و منم تصمیم گرفتم بخوابم
فردا صبح
ویو هیونجین
با نور خورشید چشمام و باز کردم و نگاهی به هیونا انداختم،خندم گرفت مثل کوالا ها بهم چسبیده بود موهای داخل صورتش و کنار زدم چطوری یه آدم میتونه اینقدر خوشگل باشه بوسه ای روی پیشونیش زدم و تصمیم گرفتم پاشم تا آماده شم چون قرار بود همراه بابا برم شرکت و از اونور هم برم تمرین
ویو هیونا
امشب خیلی خوب خوابیده بودم چشام و باز کردم دیدم هیون نیست حتما رفته بود پاشدم و صورتم و شستم رفتم پایین که دیدم مامان نیست به احتمال زیاد رفته بود شرکت یه نامه برام گزاشته بود(دخترم من امروز کار دارم ناهارت داخل یخچال هست هر وقت گشنت شد بخوری یادت نره دوست دارم)
چون داخل خونه تنها بودم زنگ زدم جنی که بیاد خونه تا با همدیگه وقت بگذرونیم
ویو هیونجین
بعد از اینکه کارم داخل شرکت تموم شد به سمت کمپانی حرکت کردم و بعد از تمرین با اعضا دور هم جمع شدیم
بنگچان:(نظرتون چیه بریم سفر؟)
لینو:(سفر؟)
بنگچان:(آره سفر میدونی چند وقته که با هم سفر نرفتیم بنظرم بریم بوسان خیلی وقته دریا رو ندیدم تازه جنی و هیونا رو هم با خودمون ببریم،*رو به هیونجین*هیونجین مگه نگفتی که دیروز همچین اتفاقی افتاده،حتما الان هیونا زیاد حالش خوب نیست اگه بره سفر هم حال و هواش عوض میشه هم سرگرم میشه نظرت چیه)
هیونجین:(آره بنظرم بریم قطعا هیونا باهامون میاد)
آی ان:(پس تموم شد حالا کی میریم؟)
چانگبین:(بنظرم آخر هفته خوبه نه؟)
سونگمین:(آره خوبه تازه فعلا هم که تعطیلاته بیشتر میتونیم بمونیم)
هان:(خیلی ذوق دارم اولین باره میخوایم با هیونا و جنی بریم سفر)*لبخند*
بنگچان:(پس دیگه مشکلی نیست؟آخر هفته میریم بوسان)
اعضا همه با هم:(حلهههه)
اینم پارت دهم💋
نظرتون؟✨️
یه اسپویل بدم قراره داخل این سفر یه اتفاقی بیوفته😁
شرط:۳تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱.۸k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط