بغض خود را، وسط سینه، فشردم بی تو
بغض خود را، وسط سینه، فشردم بی تو
جمعه ها را، همه را، بس که شمردم، بی تو"*
مانده ام مات، که جان سخت تر از من هم، هست؟
که نفس هست در این سینه، نمردم بی تو
زنده ام، گرچه دلم، مرده و روحم افسرد
زندگی، جرم بزرگی ست، فسردم بی تو
رفتنت، درد بزرگی ست، که بر جان دارم
بار این درد، به اشعار سپردم، بی تو
در غزل، در همه ی آنچه که گفتم، بعدت
نامی از عاشقی و خویش، نبردم بی تو
می خورم، جان تو سوگند، که از جام جهان
قدر یک جرعه خوشی نیز، نخوردم بی تو
قاب عکس تو، شده، همدم تنهایی من
بغض خود را، وسط سینه، فشردم بی تو
جمعه ها را، همه را، بس که شمردم، بی تو"*
مانده ام مات، که جان سخت تر از من هم، هست؟
که نفس هست در این سینه، نمردم بی تو
زنده ام، گرچه دلم، مرده و روحم افسرد
زندگی، جرم بزرگی ست، فسردم بی تو
رفتنت، درد بزرگی ست، که بر جان دارم
بار این درد، به اشعار سپردم، بی تو
در غزل، در همه ی آنچه که گفتم، بعدت
نامی از عاشقی و خویش، نبردم بی تو
می خورم، جان تو سوگند، که از جام جهان
قدر یک جرعه خوشی نیز، نخوردم بی تو
قاب عکس تو، شده، همدم تنهایی من
بغض خود را، وسط سینه، فشردم بی تو
- ۱.۶k
- ۰۹ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط