پارت 42 𐙚

پارت 42 𐙚

ویو آت:

با چیزی که دیدم، واقعاً کپ کردم... 😳
همون‌جا خشکم زد.

هانا بود...

هانا، همراه همون پسری که توی پیست به ماشین من زده بود.

آروم گوشیمو از جیبم درآوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن. دستام از عصبانیت می‌لرزید، ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم.

هانا: من گفتم یه جوری بزن که آت یه چیزیش بشه.

پسره: خوب زدم دیگه.

هانا: هه... فقط دستش در رفت.

پسره: خوب می‌کشتمش.

هانا: آره... می‌کشتیش.

با شنیدن این حرفا، خون توی رگ‌هام به جوش اومد. 😡

آت: چه گوهی خوردی، هانا؟ ها؟!

هانا با ترس برگشت سمتم.

هانا: آت؟! از کی اینجایی؟

آت: گفتم چه گوهی خوردی، ها؟!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. جلو رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم.

هانا: ول کن!

آت: مرض! 😡

هانا: ولم کن آت!

---

ویو ته:

داشتم توی سالن راه می‌رفتم که صدای آت رو شنیدم.

من و بقیه سریع دویدیم سمت صدا.

وقتی رسیدیم، دیدم آت با همون دستی که سالم بود، موهای هانا رو گرفته و کشیده بود.

جیا: آت! آت! آروم ول کن!

آت: ولم کن! 😡

ته: آت، آروم باش... بگو چی کار کرده؟

کوک: آت، بگو!

آت نفس‌نفس می‌زد و از شدت عصبانیت چشم‌هاش پر از اشک شده بود.

آت: این روانی دیوونه نقشه کشیده بود که توی پیست ماشین به من بزنه!

ته: چییی؟! 😳

جین: یعنی چی؟!

جیا: نه... دروغ میگی!

آت: چرا دروغ بگم؟! این گفته «می‌خواستم بکشمش»! ببین، فیلم رو دارم!

گوشی رو به سمت ته گرفتم.

---

ویو ته:

فیلم رو دیدم...

هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، عصبانیت من بیشتر می‌شد. دستام مشت شده بود و رگ گردنم از شدت خشم بیرون زده بود. 😡

ته: آت...

آت: این روانییی! 😡

ته با عصبانیت برگشت سمت هانا.

ته: هانا! چه غلطی کردی؟! 😡

هانا چیزی نگفت.

ته: بگو دیگه!

هانا: بگم چرا از آت بدم میاد؟

آت: بگووو! 😡

جیا: آت، آروم باش...

هانا چند لحظه سکوت کرد و بعد با بغض گفت:

هانا: چون...

آت: بگو دیگه!

هانا: چون من عاشق ته هستم... ولی وقتی تو میای، رابطه‌مون بد میشه.

---

ویو آت:

از روی عصبانیت خندیدم.

آت: واقعاً روانی هستی... نمی‌دونم چی بگم.

ته با ناراحتی به هانا نگاه کرد.

ته: هانا، من هیچ‌وقت دوستت نداشتم... هیچ‌وقت.

هانا: ...

آت: جوابتو گرفتی.

هانا با عصبانیت نگاهم کرد.

هانا: تقصیر توعه!

ناگهان اومد سمتم و هولم داد.

تعادلم رو از دست دادم و افتادم زمین.

درد شدیدی توی دستم پیچید. 😣

آت: آییی... دستمم!

جیا: خوبی آت؟!

کوک: آت!

ته: آت، خوبی؟!

آت: نه... نه... دستم درد می‌کنه... آیی... 🥺

ته سریع خم شد و منو بلند کرد.

ته: آروم باش... من هستم.

بعد بغلم کرد و از سالن بیرون برد.

---

🏥 ویو بیمارستان:

بعد از مدتی، درد دستم با کرمی که دکتر داده بود، کمتر شد.

جیا هم کنار تختم نشسته بود و مدام حالمو می‌پرسید.

جیا: آت جونم، خوبی؟

آت: آره، خوبم.

جیا: دستت بهتره؟

آت: آره عشقم، به خدا خوبم. 🥺💜

جیا با اخم به سمتم نگاه کرد.

جیا: آت عزیزم... هانا رو می‌خوام دوباره بریم سراغش. بزنیمش! 😤

آت: وای، خیلی خوب میشه! 😂

همین موقع اعضا هم وارد اتاق شدن.

دونه‌دونه کنارم اومدن و حالمو پرسیدن.

ته با نگرانی نزدیکم شد.

ته: آت، بهتری؟

آت: آره.

همون لحظه درِ اتاق محکم باز شد.

هیون‌وو: عشقم! خوبی؟! چقدر گفتم نرو مدرسه، نرو! ببین چی شد! 😭

آت: وااای دایی، هیچی نشده! خوبم!

هیون‌وو: چی شد که دستت اینجوری شد؟

آت: خوب... با یکی دعوام شد.

هیون‌وو: کی؟

آت: بماند...

هیون‌وو: بگو با کی؟

آت: دایی، بعداً میگم.

هیون‌وو چند لحظه با نگرانی نگاهم کرد.

هیون‌وو: باشه... ولی بعداً باید بهم بگی.

همون موقع دکتر وارد اتاق شد.

دکتر: خب، خانم آت، حالتون چطوره؟

آت: خیلی بهترم.

دکتر: خداروشکر. درد دستتون به خاطر فشاریه که بهش وارد شده این‌طوری شده، ولی جای نگرانی نیست. فقط لطفاً بیشتر مراقبت کنید و به دستتون فشار نیارید.

هیون‌وو: چشم دکتر.

دکتر: لطفاً به صندوق مراجعه کنید.

هیون‌وو: حتماً.

هیون‌وو رفت و حساب کرد.

بعد برگشت سمت من و لبخند آرومی زد.

هیون‌وو: آت، بریم خوشگلم؟ 🥺

آت لبخند زد.

آت: بریم. 🦋💜

و در حالی که هنوز دستم کمی درد داشت، همراه دایی از بیمارستان بیرون رفتیم...
🦋 خببب پارت اینجا تموم شد 𐙚✨
پارت بعد چی میشه؟ 👀
حدس بزنید ببینم کی درست حدس می‌زنه 😭💜
دیدگاه ها (۱۳)

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه ساکت موندم و به جیهوپ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط