Part: 12
Part: 12
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
به اون دو خدمتکار گفتم:
مرخصین، میتونین برین اون بالا تو قلمروئه اصلیم!
گفتن:
چشم سرورم!
گفتم:
تا چند دقیقه دیگه برای مراسم به شما ملحق میشم!
گفتن:
ما که نه سرورم شما جایگاه بالایی دارید!
گفتم:
بله، درسته!
ولی این جشن جایگاهی برای دیگران تعیین نمیکنه، میدونید که؟!
گفتن:
بله!
ملکه، اگه دستور میدهید تا ما برویم!
گفتم:
حتما!
...............................................................................
رفتن بیرون و من پنج دقیقه چشمام رو بستم و بعد بلند شدم و رفتم بیرون!
از پله ها رفتم پایین......
قبل از اینکه از در خارج بشم نگهبانم با لباسی به رنگ سیاه و نشانه خسوف یا ماه خونین حک شده بر لباس اومد سمتم و ردایی از ابریشم خالص به رنگ سفید روی شانه ام انداخت و بعد تعظیمی کرد و رفت کنار......
از پله اومدم پایین و رفتم وسط حیاط!
از یک نگهبان نزدیک اونجا پرسیدم:
ژنرال رومن کجاست؟
گفت:
ملکه ی من، اون برای تکمیل مراسم امشب اون بالاست!
گفتم:
چه خوب!
شما هم بعد از من هرچه سریعتر ملحق بشین تا این آسمان خونین بعد از قرن ها با همبستگی و صلابت ما جشن گرفته بشه!
گفت:
چشم، بانوی من!
و بعد رفت اون سمته حیاط.....
دسته راستم رو گرفتم طرفه آسمان و چشمانم رو بستم......
وقتی چشمم رو باز کردم خودم رو در قلمروی زیبام دیدم!
رفتم به سمته مکان انتظار همگان برای آمدن من به این جشن......
هنگامی که رسیدم دو نگهبان اومد پشته سرم و وقتی رسیدم به سمته دره اصلیه سالن جارچی با صدایی بلند و با افتخار گفت:
ملکهی آسمان، آمده است!
و بعد در رو باز کرد....!
داخل شدم و تمام حاضران بلند شدن و به نشانه ی احترام تعظیم بلند بالایی کردند......
رفتم به سوی صندلیه سلطنتی ام که روی سکوی ساخته شده با مرمر قراره داره......
از پله های سکو بالا رفتم تا رسیدم به صندلیه سلطنتی ام......
این صندلی ساخته شده از عاج فیل، یاقوت و الماس هست......
نشستم و تکیه بر آن زدم......
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
به اون دو خدمتکار گفتم:
مرخصین، میتونین برین اون بالا تو قلمروئه اصلیم!
گفتن:
چشم سرورم!
گفتم:
تا چند دقیقه دیگه برای مراسم به شما ملحق میشم!
گفتن:
ما که نه سرورم شما جایگاه بالایی دارید!
گفتم:
بله، درسته!
ولی این جشن جایگاهی برای دیگران تعیین نمیکنه، میدونید که؟!
گفتن:
بله!
ملکه، اگه دستور میدهید تا ما برویم!
گفتم:
حتما!
...............................................................................
رفتن بیرون و من پنج دقیقه چشمام رو بستم و بعد بلند شدم و رفتم بیرون!
از پله ها رفتم پایین......
قبل از اینکه از در خارج بشم نگهبانم با لباسی به رنگ سیاه و نشانه خسوف یا ماه خونین حک شده بر لباس اومد سمتم و ردایی از ابریشم خالص به رنگ سفید روی شانه ام انداخت و بعد تعظیمی کرد و رفت کنار......
از پله اومدم پایین و رفتم وسط حیاط!
از یک نگهبان نزدیک اونجا پرسیدم:
ژنرال رومن کجاست؟
گفت:
ملکه ی من، اون برای تکمیل مراسم امشب اون بالاست!
گفتم:
چه خوب!
شما هم بعد از من هرچه سریعتر ملحق بشین تا این آسمان خونین بعد از قرن ها با همبستگی و صلابت ما جشن گرفته بشه!
گفت:
چشم، بانوی من!
و بعد رفت اون سمته حیاط.....
دسته راستم رو گرفتم طرفه آسمان و چشمانم رو بستم......
وقتی چشمم رو باز کردم خودم رو در قلمروی زیبام دیدم!
رفتم به سمته مکان انتظار همگان برای آمدن من به این جشن......
هنگامی که رسیدم دو نگهبان اومد پشته سرم و وقتی رسیدم به سمته دره اصلیه سالن جارچی با صدایی بلند و با افتخار گفت:
ملکهی آسمان، آمده است!
و بعد در رو باز کرد....!
داخل شدم و تمام حاضران بلند شدن و به نشانه ی احترام تعظیم بلند بالایی کردند......
رفتم به سوی صندلیه سلطنتی ام که روی سکوی ساخته شده با مرمر قراره داره......
از پله های سکو بالا رفتم تا رسیدم به صندلیه سلطنتی ام......
این صندلی ساخته شده از عاج فیل، یاقوت و الماس هست......
نشستم و تکیه بر آن زدم......
- ۱۹۸
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط