حرفی از آسمان نیست

حرفی از آسمان نیست،
حرفی ازینکه آغوشت را بغل کنم و اوج بگیرم نیست...
این پرنده همان شب رفتنت،
بالهایش را زیر باران جا گذاشت و خانه نشین شد!
و زندگی در آنجا چشمهایش را بست
که هزار پرنده در پلک هایم غرق شدند!
حالا سالهاست این پرنده ی غمگین
مثل یک آدم معمولی زندگی می کند...
هر شب ماه را از خانه اش بیرون می کند
هر شب برای خودش چای دم می کند
هر شب با یک طعم جدید
نبودنت را به خورد رویاهایش می دهد!
عزیزم...
امشب هم برای بی خوابی هایم چای دم کرده ام
امشب هم بی بال و پر در خیالت اوج می گیرم
قرارمان سر ساعت گریه های همیشگی ام
امشب،
با طعم جدیدی از انتظار منتظرت هستم..
دیدگاه ها (۱۷)

چمــدان را بســتیتمــام شال گردن های دنیــا را قرض گرفتیو تم...

کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک ...

به عقربه های ساعتت نگاهی بنداز...ببین دیگر وقت آمدنت شده سال...

کاش هرگز ندانیهوا چه بارانی استنفس چه سنگین ...و کوچه‌ها چه ...

ایلام - ایرنا - پاسداران این میدان داران مرگ و مردانگی در او...

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط