قسمت7

قسمت7

– ارمین موضوع چیه چرا تصویری نداریم؟ ..

– نمی دونم فکر کنم ..

– هیس .. هیس !

گوشی از گوشش در اورد و روی بلند گو گذاشت تا صدا رو همه بشنون.

– شماها چی فکر کردین؟.. فکر کردین با چند تا دوربین کنترل کردن و گول زدن من خیلی زرنگین؟..

– وای!

ارمین کف دستشو به پیشونیش زد.

– شماها فکر کردین که من نمی فهمم؟! .. ولی کور خوندین.. حالا همتون خوب گوش کنین .. یا فلش به من می دیدن یا اینکه .

صدای جیغ دختر بچه ای اومد.

– نـــه!..

– هوران اونجا چه خبره؟؟!

هوران برای اینکه نفهمن گفت : خواهرم ول کن!.. توروخدا کاریش نداشته باش عوضی !

این تیکه های اخر زجه می زد.

امیری : لعنت به این ادم!

– شنیدین چی گفتم؟

اترین- هوران خوب گوش کن چی می گم... ما الان میام اونجا کاری نکن.. فقط سعی کن معطلش کنی. باشه؟ جوابی نشنید.

– امیدوارم صدامو داشته باشی!

از جاش بلند شد. یهو دستی مانع ادامه حرکتش شد.

– تو هیچ جا نمیری!

امیری مانعش شده بود.

اترین عصبانی شد و داد زد : داره اون دختره به خاطر ما میکشه ..!

امیریم داد زد : اگه اون فلش بهش بدی بچه های بیشتری میمیرن!

– چی؟.. یعنی نمی خوای ..

– نه تا وقتی که فلش دست ماست!

– اما ما به اون قول ..

– ما قول زنده بودن دادیم اما مشخص نکردیم کی!

– تو یه ادم ...

نمی خواست بقیشو بگه ! نمی تونست ! عصبانی بود از دست همشون .. ارمین که ازش سو استفاده کرده بود و امیری هم که ..

- من میرم کمکش چه تو بخوای و چه نخوای!

امیری نعره زد : تو هیچ جا نمیری! .. اینجا من رئیسم.. سر جات میشینی و کارتو میکنی! فهمیدی؟

اترین با عصبانیت بهش نگاه کرد..

نمی دونست بره یا نه!

ولی از یه طرفیم تنهایی نمی تونست کاری بکنه!

امیر– نه ! مثل اینکه حالیتون نیست!..باشه خودتون خواستین .. سیا ؟ .. جفتشون ببر لب !

هوران متعجب نگاه کرد و وقتی دید که خواهر عزیزشو و محمد بردن لب پشت بوم دستپاشه گم کرد و جیغ زد : نـــــه! ... نه اینکارو نکن .. تو یه عوضی !..اشغال!

اترین سریع به سمت گوشی دوید.

– هوران هوران ! اروم باش..

– ولشون کن عوضی پست فطرت!..

– هوران اروم باش ! اینجوری بدتر میشه ..

اترین داد زد : هوران!

هوران دیگه حرفی نزد و فقط اشک می ریخت.

امیر– به نظرت کدومو اول بندازم؟..خواهرتو یا نامزدتو ؟..هوم منکه نظرم روی خواهرت!

هوران یواش زمزمه کرد : نه ..خواهش می کنم.

– ولی.. الان که فکر می کنم میبینم شاید چون کوچیکتر دلشون براش بسوزه و زودتر فلش بدن..نظر تو چیه؟

هوران با نگاهی اشک الود و التماس امیز به امیر نگاه کرد. : لطفا!

–چی؟ بلند تر بگو!

– لطفا!

– بلند تر!

هوران زجه زد : لطفا!...لطـ..فا!

– خوب باشه حالا چون تویی واینم برادرم قبول میکنم..

هوران کمی امیدوار شد ولی تنها چند لحظه بعد فهمید که اشتباه کرده ..

اترین مظطرب چشماشو بست ... امیدوار بود اون چیزی که فکر می کنه نشه ..

– مــــــحمــــــد!

و صدای خنده ی وحشیانه ی امیر بود که فضای محوطه رو پر کرد...







محمد از اون پایین داشت به امیر نگاه میکرد.. ایندفعم موفق نشده بود انتقامشو بگیره.. اما افسوس که دیگه هیچوقت نمیتونست.. دیگه نمیتونست از جاش بلند شه .. دیگه نمی تونست دستشو تکون بده و دیگه نمیتونست ...تپش قلبشو حس کنه ... با نگاهی حسربار برای اخرین بار به اسمون نگاه کرد و اشکی ریخت و چشماشو اروم بست...

– محمد .. نه .. نه ... مــــحمد!

هوراندستو پا میزد .. می خواست خودشو ازاد کنه .. ولی نمی تونست. پاشو به زمین میکوبید .. سرشو تکون میداد و اسمشو صدا میکرد.. اما فایده ای نداشت...

– نه!نه! هوران هوران! اونجا چه خبره .. هوران!

گوشی پرت کرد.

از جاش بلند شد دیگه براش هیچ چی مهم نبود ... اینکه تنهاست ..فقط میدونست باید یره.. پس سراسیمه از ون خارج شد و به سمت حیاط رفت.

چون توی جنگل قایم شده بودن راه زیادی نبود فقط باید با تمام توانش می یدوید.

وقتی رسید اروم پشت یکی از درختا قایم شد و به منظره نگاه کرد.

دور تا دور پر از محافظ بود و هوران اون وسط. و بالا سرشم امیر و خواهر هوران که بدجوری ترسیده بود قرار داشتن. هوران داشت زجه میزد.

امیر سرشو تکون داد و محافظاش دهن هوران بستن.

امیر : خوب نظرتون چیه؟ .. نمایش قشنگی بود نه؟!! ولی حالا ادامش!

موهای دخترک رو چنگ زد و لب بوم نگهش داشت.

دخترک مدام گریه می کرد و اشک می ریخت.. هوران تقلای بیشتری کرد ولی چون دهنشو با پارچه بسته بودن نمی تونست جیغ بزنه فقط اشک می ریخت و زانوهاشو روی خاک میکشید .. کمک می خواست. ..

این موقعیت مناسبی بود .. اترین روی زانوش نشست و تفنگشو به سمت سر امی
دیدگاه ها (۱)

زود تـمــــــوم مـیــشــــه ! ! !...دستاش میلرزید. . .خیلی م...

قسمت 8در اتاق باز کرد و سریع بیرون دوید. راهرو رو به سمت را...

قسمت 6 گوشیش زنگ خورد. صدای قرچ قرچ فویل اومد و بعدش گفت : ب...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:②پدرِ ربکا با صدایی که از ته چاه میومد درخوا...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

بهار بدون تو

پارت ۶۴

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند روز از دیدار جیمین و لیا گذشته بود....

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

#ارباب‌سنگدل #پارت_34یک روز بعد>>>>>کوک به دختر کوچیکش نگاه ...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط