حوا در باغ عدن قدم مي زد كه مار به او نزديك شد و گفت:
حوا در باغ عدن قدم مي زد كه مار به او نزديك شد و گفت:
اين سيب را بخور!
حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود امتناع كرد...
باز اصرار كرد اين سيب را بخور,
چون بايد براي شوهرت زيباتر بشوی...
حوا پاسخ داد:نيازي ندارم,
او كه جز من كسي را ندارد...
مار خنديد: البته كه دارد!
حوا باور نمي كرد,
مار او را به بالي تپه به كنار چاهي برد...
آن پايين است,
آدم او را آنجا مخفي كرده...
حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايي را در آب ديد...
و سپس سيبي را كه مار پيشنهاد مي كرد خورد...
اين سيب را بخور!
حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود امتناع كرد...
باز اصرار كرد اين سيب را بخور,
چون بايد براي شوهرت زيباتر بشوی...
حوا پاسخ داد:نيازي ندارم,
او كه جز من كسي را ندارد...
مار خنديد: البته كه دارد!
حوا باور نمي كرد,
مار او را به بالي تپه به كنار چاهي برد...
آن پايين است,
آدم او را آنجا مخفي كرده...
حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايي را در آب ديد...
و سپس سيبي را كه مار پيشنهاد مي كرد خورد...
- ۳۶۳
- ۰۷ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط