رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۵
اخمهام شدید به هم گره خوردند.
-یعنی چی که پیداش نکردي؟
-فکر...فکر میکنیم که از عمارت بیرون رفتند.
خونم به جوش اومد و داد زدم: پس شماها چه غلطی
میکردید؟ هان؟
با تته پته گفت: ارباب... ارباب بخدا ما کل خونه رو
پوشش دادیم... نمیدونیم چجوري فرار کردند!
دندونهامو روي هم فشار دادم و غریدم: گوشیشو
ردیابی کنید.
-کردیم اما انگار خاموشش کردن.
دست مشت شدمو چندبار به صندلی کوبیدم و رو به
راننده با خشم گفتم: دور بزن.
چشمی گفت.
-به حسن گفتم تو کفشهاش ردیاب بذاره، برو پیداش کن و بیارش عمارت.
-چشم ارباب.
تماسو قطع کردم و با بدنی گر گرفته از عصبانیت
چشمهامو بستم.
میدونم باهات چیکار کنم مطهره.
واي به حالت اگه یکی از اونا تو رو ببینند.
#مطهره
با لذت میخوردم.
غذاهاي ساده هم حسابی خوشمزنا!
تمومش که کردم بلند شدم تا یه چیز دیگه سفارش
بدم.
از امشب باید نهایت استفاده رو ببرم.
خواستم قدمی بردارم اما با باز شدن در توجهم بهش
جلب شد.
با کسی که دیدم ابروهام بالا پریدند.
با نگاهم دنبالش کردم.
رو به مسئول پذیرش یه چیزي گفت که به اونم برگه
ي نوبتو داد.
پسره پشت بهم روي یکی از صندلیها نشست.
کم کم اخمهام به هم گره خوردند.
باید بفهمم منو از کجا میشناسه.
به سمتش رفتم.
از کنارش رد شدم و مستقیم جلوش روي صندلی
نشستم که سرشو بالا آورد اما یه دفعه یه جوري
بلند شد و به عقب رفت که صندلی افتاد و منم با
تعجب نگاهش کردم.
نگاه عدهاي به سمتمون چرخید.
پسره چندین بار پلک زد و دستی به چشمهاش
کشید.
انگشت اشارشو به سمتم تکون داد و با لکنت گفت:
نه نه! این... این دیگه ته دیوونگیه!
با تعجب گفتم: چته؟ چرا وقتی منو میبینی
اینطوري میکنی؟ مگه جنم؟
حاضرم قسم بخورم به زور نفس میکشید.
-من امروز دیگه مست نیستم پس چرا تو رو میبینم؟
اینبار اخم کردم.
-چی میگی؟
هراسون به سمت یه مرد که روي صندلی نشسته
بود رفت و روي شونهش کوبید که بهش نگاه کرد.
به من اشاره کرد و گفت: شما اینو میبینید؟
مرده نگاهی بهم انداخت.
-آره.
بعد به پسره مثل اینایی که دیوونه میبینند نگاه
کرد.
پسره تند به سمت یکی دیگه رفت و همین سوالو
پرسید که مرده جواب داد: کور که نیستم! میبینم.
یعنی رسما هنگ کرده بودما!
پسره به سمتم دوید که سردرگم بلند شدم.
-تو چته؟
خواست بازوهامو بگیره که یه قدم به عقب رفتم و با
تشر گفتم: اوي! مواظب کارات باش.
دو دستشو روي دهنش گذاشت و با چشمهاي پر از
اشک نفس بریده گفت: این امکان نداره! تو مردی!
با تعجب گفتم: جانم؟!
دستهاي لرزونشو پایین آورد.
-مطهره تو... نه نه! نمیتونم باور کنم، تو...
پوفی کشیدم.
-تو رسما دیوونهاي آقا پسر! منو بگو از کی می
خواستم سوال کنم!
#پارت_۳۱۵
اخمهام شدید به هم گره خوردند.
-یعنی چی که پیداش نکردي؟
-فکر...فکر میکنیم که از عمارت بیرون رفتند.
خونم به جوش اومد و داد زدم: پس شماها چه غلطی
میکردید؟ هان؟
با تته پته گفت: ارباب... ارباب بخدا ما کل خونه رو
پوشش دادیم... نمیدونیم چجوري فرار کردند!
دندونهامو روي هم فشار دادم و غریدم: گوشیشو
ردیابی کنید.
-کردیم اما انگار خاموشش کردن.
دست مشت شدمو چندبار به صندلی کوبیدم و رو به
راننده با خشم گفتم: دور بزن.
چشمی گفت.
-به حسن گفتم تو کفشهاش ردیاب بذاره، برو پیداش کن و بیارش عمارت.
-چشم ارباب.
تماسو قطع کردم و با بدنی گر گرفته از عصبانیت
چشمهامو بستم.
میدونم باهات چیکار کنم مطهره.
واي به حالت اگه یکی از اونا تو رو ببینند.
#مطهره
با لذت میخوردم.
غذاهاي ساده هم حسابی خوشمزنا!
تمومش که کردم بلند شدم تا یه چیز دیگه سفارش
بدم.
از امشب باید نهایت استفاده رو ببرم.
خواستم قدمی بردارم اما با باز شدن در توجهم بهش
جلب شد.
با کسی که دیدم ابروهام بالا پریدند.
با نگاهم دنبالش کردم.
رو به مسئول پذیرش یه چیزي گفت که به اونم برگه
ي نوبتو داد.
پسره پشت بهم روي یکی از صندلیها نشست.
کم کم اخمهام به هم گره خوردند.
باید بفهمم منو از کجا میشناسه.
به سمتش رفتم.
از کنارش رد شدم و مستقیم جلوش روي صندلی
نشستم که سرشو بالا آورد اما یه دفعه یه جوري
بلند شد و به عقب رفت که صندلی افتاد و منم با
تعجب نگاهش کردم.
نگاه عدهاي به سمتمون چرخید.
پسره چندین بار پلک زد و دستی به چشمهاش
کشید.
انگشت اشارشو به سمتم تکون داد و با لکنت گفت:
نه نه! این... این دیگه ته دیوونگیه!
با تعجب گفتم: چته؟ چرا وقتی منو میبینی
اینطوري میکنی؟ مگه جنم؟
حاضرم قسم بخورم به زور نفس میکشید.
-من امروز دیگه مست نیستم پس چرا تو رو میبینم؟
اینبار اخم کردم.
-چی میگی؟
هراسون به سمت یه مرد که روي صندلی نشسته
بود رفت و روي شونهش کوبید که بهش نگاه کرد.
به من اشاره کرد و گفت: شما اینو میبینید؟
مرده نگاهی بهم انداخت.
-آره.
بعد به پسره مثل اینایی که دیوونه میبینند نگاه
کرد.
پسره تند به سمت یکی دیگه رفت و همین سوالو
پرسید که مرده جواب داد: کور که نیستم! میبینم.
یعنی رسما هنگ کرده بودما!
پسره به سمتم دوید که سردرگم بلند شدم.
-تو چته؟
خواست بازوهامو بگیره که یه قدم به عقب رفتم و با
تشر گفتم: اوي! مواظب کارات باش.
دو دستشو روي دهنش گذاشت و با چشمهاي پر از
اشک نفس بریده گفت: این امکان نداره! تو مردی!
با تعجب گفتم: جانم؟!
دستهاي لرزونشو پایین آورد.
-مطهره تو... نه نه! نمیتونم باور کنم، تو...
پوفی کشیدم.
-تو رسما دیوونهاي آقا پسر! منو بگو از کی می
خواستم سوال کنم!
- ۳.۶k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط