آنچنان آتش زدی بر جان من

آنچنان آتش زدی بر جان من

یک فلک در این جهنم می گریست

بغض هایم در گلو انبار شد

کس ندید از غم خدا هم میگریست
دیدگاه ها (۲)

ساز تــارم از تو ،و آهنـگ توستایـن غـزلها بی سبب همرنگ توستر...

اینکه بنشینیخـاطره ها را ورق بزنیچیز خوبیستاما....گریه های ب...

اگر بودی اگر می شد کنارم لحظه ای باشینمی شد ذکر هر روزم ولی ...

به خاطر بسپار که امشب دور از توهر ثانیه اشبرای من، برابر باه...

ساعت ۱۹:۵۶باد عصر به صورتم میخورد .چشمامو یکم‌ می‌بندم ، باد...

دســت نوشــته هــای عمــو هیــون قسمت سوم بیست و یک دسامبر ا...

این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذردساقی غم ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط