╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

بعد از آن شب آرام در خانه‌ی تهیونگ...

مانلی احساس می‌کرد چیزی در رابطه‌شان تغییر کرده.

نه اینکه همه‌چیز ناگهان عوض شده باشد...

بلکه انگار بیشتر از قبل همدیگر را می‌فهمیدند.


---

آن روز...

مانلی در شرکت مشغول طراحی بود که پیام تهیونگ آمد.

«امشب یه جای خاص بریم؟»


---

مانلی لبخند زد.

جواب داد:

«بازم سورپرایز؟»


---

چند ثانیه بعد جواب آمد:

«شاید...»


---

عصر...

تهیونگ مانلی را به همان تپه‌ای برد که اولین بار احساساتش را با او در میان گذاشته بود.

همان‌جا که چراغ‌های شهر زیر پایشان می‌درخشید.


---

مانلی آرام گفت:

«هنوزم اینجا رو دوست داری؟»


---

تهیونگ لبخند زد.

«آره.»

«چون اینجا جاییه که برای اولین بار تونستم کاملاً صادق باشم.»


---

چند لحظه هر دو ساکت ماندند.


---

تهیونگ بعد از کمی مکث گفت:

«مانلی...»


---

مانلی نگاهش کرد.

«هوم؟»


---

«می‌دونم مسیرمون همیشه ساده نیست.»

«می‌دونم کار، فاصله و حرف مردم گاهی سخت می‌کنه.»


---

مانلی آرام گوش می‌داد.


---

تهیونگ ادامه داد:

«ولی چیزی که مطمئنم اینه که نمی‌خوام فقط توی لحظه‌های خوب کنارت باشم.»

«می‌خوام وقتی سخت شد هم کنارت بمونم.»


---

مانلی لبخند آرامی زد.

«منم همینو می‌خوام.»


---

باد آرامی وزید.

تهیونگ به چراغ‌های شهر نگاه کرد.

بعد گفت:

«فکر کنم وقتشه یه قدم دیگه برداریم.»


---

مانلی با تعجب پرسید:

«چه قدمی؟»


---

تهیونگ لبخند زد.

«اینکه بیشتر از قبل برای آینده‌مون فکر کنیم.»


---

مانلی چند لحظه ساکت ماند.

بعد لبخند زد.

«باشه.»


---

آن شب...

هیچ تصمیم عجولانه‌ای گرفته نشد.

فقط دو نفر بودند که آرام‌آرام داشتند آینده‌ای را تصور می‌کردند که در آن کنار هم باشند.


---

روز بعد...

وقتی اعضای BTS متوجه شدند مانلی و تهیونگ بیشتر از قبل درباره‌ی آینده حرف می‌زنند...

جین با خنده گفت:

«بالاخره این دوتا دارن از مرحله‌ی خجالت کشیدن رد می‌شن.»


---

جیمین خندید.

«من هنوز باورم نمی‌شه همون دو نفری که قبلاً حتی حرف نمی‌زدن، الان این‌قدر با هم راحت شدن.»


---

تهیونگ لبخند زد.

«خب... بعضی آدم‌ها ارزش صبر کردن دارن.»


---

مانلی با شنیدن این جمله لبخند کوچکی زد.


---

و آن روز...

هر دو فهمیدند که گاهی بزرگ‌ترین اتفاق‌ها...

با یک تصمیم خیلی ساده شروع می‌شوند:

انتخاب کردنِ یکدیگر، هر روز دوباره.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۳ ✨
╚════════════════════════════╝

«آینده وقتی زیباتر می‌شود که دو نفر، به جای ترسیدن از راه، تصمیم بگیرند آن را کنار هم بسازند.» 🤍
دیدگاه ها (۱)

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۴ | «یک شب که همه‌چیز...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۲ | «جایی که قلب انتخ...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۱۱ | «یک قدم نزدیک‌تر......

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۹ | «قولی برای همیشه......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط