KIM V

Part 66

کیم وی


صبح روز بعد، ا.ت با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
چشم‌هاش رو به سختی باز کرد و دستش رو روی میز کنار تخت کشید تا گوشی رو پیدا کنه.
پیام شین‌هه بود.


<<دختر برای امشب اماده باش قراره خبر بزرگی رو بشنوی>>

ا.ت لبخند زد.
همین که گوشی رو پایین آورد، تهیونگ از کنار پنجره برگشت.
تهیونگ: کی بود؟
ا.ت:شین‌هه. گفته امشب تو مهمونی میخواد یچیز مهمی رو بگه

تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت

تهیونگ: مهم؟

ا.ت: آره. ظاهراً یه چیزی رو می‌خوان جشن بگیرن.

تهیونگ نزدیک‌تر شد.
چه چیزی؟
ا.ت شونه بالا انداخت.
ـ نمی‌دونم.
تهیونگ لبخند مرموزی زد.
ـ پس امشب می‌فهمیم.

───

چند ساعت بعد، پک پر از صدا و خنده شده بود.
میز بزرگی آماده کرده بودن و همه دورش جمع شده بودن.
سارا هنوز به خاطر زایمان خسته بود، اما حالش خوب به نظر می‌رسید. بچه هم توی اتاق خوابیده بود و هر چند وقت یک‌بار یکی می‌رفت سراغش.
ا.ت کنار تهیونگ نشسته بود.
تهیونگ خم شد و آروم گفت:
شرط می‌بندم امشب یه خبر مهم داریم.
ا.ت خندید.
ا.ت: تو از کجا می‌دونی؟
تهیونگ:قیافه‌ی شین‌هه رو دیدی؟
ا.ت نگاهش کرد.
شین‌هه ساکت‌تر از همیشه بود و مدام لیوانش رو بین دست‌هاش جابه‌جا می‌کرد.
ا.ت: راست میگی...
ناگهان یونا لیوانش رو بلند کرد.
یونا: خب! بالاخره وقتشه بگین دلیل دوم این مهمونی چیه!
همه نگاه‌ها به سمت شین هه برگشت.
شین‌هه با اضطراب لبخند زد.
:چرا همه به من نگاه می‌کنین؟
جین: از جمع گفت:
ـ چون تو گفتی «یه خبر داریم»!
همه خندیدن.
شین‌هه نفس عمیقی کشید.
: باشه...

چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش رو آروم روی شکمش گذاشت.
ـ من...
همه ساکت شدن.
ـ باردارم.
چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.
بعد صدای جیغ و خنده‌ی بقیه بلند شد.
ا.ت از جا بلند شد و شین‌هه رو محکم بغل کرد.
ـ وای خدا! جدی میگی؟!
شین‌هه با خنده سر تکون داد.
ـ آره.
سارا هم با شنیدن خبر لبخند زد.
ـ پس بچه‌هامون قراره با هم بزرگ بشن.
تهیونگ به ا.ت نگاه کرد.
ا.ت هم برای چند لحظه نگاهش رو به تهیونگ دوخت.
لبخند روی لبش بود، اما توی نگاهش چیزی شبیه فکر کردن دیده می‌شد.
تهیونگ آروم دستش رو روی دست ا.ت گذاشت.
ـ چی شد؟
ا.ت آهسته گفت:
ـ هیچی...
بعد لبخند زد.
ـ فقط داشتم فکر می‌کردم زندگی چقدر سریع عوض میشه.
تهیونگ دستش رو فشار داد.
ـ آره... خیلی سریع.
اون شب همه تا دیر وقت خندیدن و حرف زدن.
وقتی مهمونی تموم شد و ا.ت و تهیونگ تنها توی اتاق خودشون نشستن و بعد از کمی ورجه وورجه کردن تو بغل هم خوابیدن

───

چند هفته گذشت.
شین‌هه حالا بیشتر از قبل مراقب خودش بود و همه مدام حواسشون بهش بود.
───

روزها گذشتن.
شین‌هه کم‌کم بیشتر از بارداریش حرف می‌زد و هر بار که با ا.ت صحبت می‌کرد، ذوق عجیبی توی صداش بود.
یک عصر، همه دوباره دور هم جمع شده بودن.
سارا بچه رو در آغوش گرفته بود و شین‌هه کنارش نشسته بود.
ا.ت از دور به اون صحنه نگاه می‌کرد.
که چقدر از روز اولی که به اینجا اومده بودن،چه اتفاقایی افتاده بود و چقدر بهشون خوش گذشته بود.
موقع شام که شد
جیهوپ از روی مبل راحتی بلند شد و روبه همه گفت:
خب خب لیدیز اند جنتلمن( خانوم ها و اقایون)
قراره یه خبر خوبی رو بهتون بدم
بلاخره به یک عروسی دعوت بشید
و دستاشو به هم زد و شروع کرد به دست زدن
همه از جمله خودم پشماشون ریخته بود ولی کمی صدای دست و جیغ بقیه هم بلند شد و رفتیم یونا و جیهوپ رو بغل کردیم
شین هه: ای واییی من چی بپوشمممم
ا.ت: وای شین هه دست روی دلم نزارررر
از الان باید اماده بشم
تهیونگ: خب خب اقای داماد کی قراره لباس دامادیتو تو تنت ببینم
جیهوپ: جناب کیم‌وی ، ایشالا هفته ی اینده
تهیونگ: اینقدر زود؟ چرا زودتر بهمون نگفتی؟ پس باید تدارک بگیریم، از فردا شروع میکنی؟
جیهوپ: البته.
فردا صب قرار بود همراه شین هه و سارا برای خرید به پاساژ بریم
تهیونگ و بقیه مرد ها هم رفته بودن که تدارکات عروسی رو اماده کنن
ا.ت: این هفته خیلی قراره پر کار باشه
سارا و دخترش، لباس ست مادر دختری انتخاب کردن
منتظر بودیم شین هه لباس و لوازم ارایشی هاش رو انتخاب کنه
فقط من مونده بودم ولی میخواستم با تهیونگ لباسمو بگیرم
ولی متاسفانه سرش خیلی شلوغ بود پس با سلیقه خودم یه پیراهن خیلی خوشگل به رنگ نقره ای برداشتم
یک هفته گذشت و شب عروسی فرا رسید
لباسامو پوشیدم، اکسسوری هام هم انداختم
موهام رو موج دار کرده بودم و ارایش ملایم و جذابی انجام داده بودم
داشتم رژ لبم رو تمدید میکردم که تهیونگ از اتاق لباس بیرون اومد
دیدگاه ها (۱۲)

KIM V

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ____________________مقدمه...

KIM V

KIM V

پارت. 33

پارت ۳۲

پارت پایانی

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴²چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.سا...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵¹صبح روز بعد...ا/ت هنوز از ماجرای دیش...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط