نقل است: روزی سگی داشت در چمنزار علف میخورد

نقل است: روزی سگی داشت در چمنزار علف میخورد
سگ دیگری از کنار چمن گذشت. چون این منظره را دید ایستاد
ایستاد و با تعجب گفت : اوی! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
من؟ من سگ کدخدا هستم!
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت :
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ کدخدا؟

اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛

حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ کدخدا؟

سگ خودت باش !!

ابراهیم یونسی
دیدگاه ها (۲)

ساده ترین درس زندگی این است :هرگز کسی را آزار نده ژاک روسو

جز من اگرت عاشق و شیداست ، بگوور میل دلت به جانب ماست ، بگوو...

قلب من و تویکی ستحقیقت من و تویکی ستحس من و تویکی ستو راز ما...

کارگر شهرداری پشته گاریش نوشتهبه کارم نخند ، محتاجه روزگارم....

اکنون چاشتگاه است و بادی از آنطرف چمنزار میآید .چمنزار به بی...

𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕فردا ساعت ۵:۳۰ صبح:با صدای آل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط