روزی پسری با پدر میلیاردرش سوار بر لکسوز به نماز جمعه میر

روزی پسری با پدر میلیاردرش سوار بر لکسوز به نماز جمعه میرفت , در یک چراغ قرمز پسری همسن خودش را دید که لنگ میفروخت , پسر میلیاردر با یک نگاه عاقل اندر سفیه به لنگ فروش گفت : الان وقت نماز است چرا نمیروی نماز جمعه
پسر لنگ فروش گفت : تو یک هفته به جای من زندگی کن , من یکسال به جای تو عبادت میکنم ,شکم گرسنه نمیتواند صراط المستقیم را خوب ادا کند , سلام من را به خدا برسان و بهش بگو لنگ نمی خری .....
دیدگاه ها (۹)

ﺩﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺣﮑﻢ ﻣﯿﺰﻧﯽ ! ﺩﻡ ﺍﺯ ﺣﮑﻢ ﺩﻝﻣﯿﺰﻧﯽ ! ﭘﺲ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻗﻤﺎﺭ ﺑ...

بدونه شرح....

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.هنگام خواب ، همسر...

↻بی منطق ترین عضو بدنم➣چشمانم هستند✔ ✍ میبینند ڪہ ٺو دیگر دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط