﴿دو نیمه﴾ پارت6
﴿دو نیمه﴾ پارت6
دازای دوید تو اتاق چویا پرید روی تخت.
چویا:«دازای..چت شده؟..»
دازای:«وای..وای... وای... خب...چویا..با من ازدواج میکنی؟»
چویا:«چِه؟»
دازای:«خب..من و تو که همدیگه رو دوست داریم...بیا ازدواج کنیم!..»
چویا:«اما..اما..»
دازای نذاشت چویا حرفش رو کامل بزنه و لب هاش رو گذاشت روی لب های چویا و یه بوسه ی طولانی زد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز عروسی فرا رسید ، از همه ی خاندان ها برای عروسی شاهزاده دازای اومده بود.
دازای و چویا تو جایگاه خودشون نشسته بودن و موری کتاب جادویی رو با کرد.
موری:«چویا ناکاهارا آیا تو دازای اوگای رو به عنوان همسر خود میپذیری؟»
چویا:«میپذیرم!»
موری:«و تو دازای اوگای آیا تو چویا ناکاهارا رو به عنوان همسر خود میپذیری؟!»
دازای:«میپذیرم!»
ناگهان از کتاب دوتا نور ظاهر شد و وارد سینه ی دازای و چویا شد.
موری:«حالا ما شاهد پیوند این دو هستیم!»
دازای و چویا هم دیگه رو بوسیدن.
موسیقی آروم و ملایم پخش شد.
دازای:«افتخار میدین بانو؟»
چویا دستش رو گذاشت تو دست دازای و با هم رقصیدن.
هارو از دور نگاه می کرد و گریه میکرد.
چویا داشت با الیس صحبت می کرد که دید همه ی دخترا دور و بر دازای پرسه میزنن که یه توجهی ازش جلب کنن.
دازای داشت با یه شاهزاده خانم حرف میزد.
ادامه دارد....
دازای دوید تو اتاق چویا پرید روی تخت.
چویا:«دازای..چت شده؟..»
دازای:«وای..وای... وای... خب...چویا..با من ازدواج میکنی؟»
چویا:«چِه؟»
دازای:«خب..من و تو که همدیگه رو دوست داریم...بیا ازدواج کنیم!..»
چویا:«اما..اما..»
دازای نذاشت چویا حرفش رو کامل بزنه و لب هاش رو گذاشت روی لب های چویا و یه بوسه ی طولانی زد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز عروسی فرا رسید ، از همه ی خاندان ها برای عروسی شاهزاده دازای اومده بود.
دازای و چویا تو جایگاه خودشون نشسته بودن و موری کتاب جادویی رو با کرد.
موری:«چویا ناکاهارا آیا تو دازای اوگای رو به عنوان همسر خود میپذیری؟»
چویا:«میپذیرم!»
موری:«و تو دازای اوگای آیا تو چویا ناکاهارا رو به عنوان همسر خود میپذیری؟!»
دازای:«میپذیرم!»
ناگهان از کتاب دوتا نور ظاهر شد و وارد سینه ی دازای و چویا شد.
موری:«حالا ما شاهد پیوند این دو هستیم!»
دازای و چویا هم دیگه رو بوسیدن.
موسیقی آروم و ملایم پخش شد.
دازای:«افتخار میدین بانو؟»
چویا دستش رو گذاشت تو دست دازای و با هم رقصیدن.
هارو از دور نگاه می کرد و گریه میکرد.
چویا داشت با الیس صحبت می کرد که دید همه ی دخترا دور و بر دازای پرسه میزنن که یه توجهی ازش جلب کنن.
دازای داشت با یه شاهزاده خانم حرف میزد.
ادامه دارد....
- ۳۵۰
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط