ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۸۸
آخرین تصورم از خودم یه مرد شکسته و داغون و بدون مو باشه...میخواستم... تا اخرین لحظه عمرم بجنگم..براي تو قوي باشم براي تو بخندم. با شيمي درماني ضعيف و نحیف میشدم با درد زار زدم لرزون گفت: وقتی باردار شدي، وقتي خيلي خيلي بيشتر از قبل عاشقت شدم وقتي ديوونه ات شدم فکر جدايي از تو و بچه داشت نابودم میکرد که فکري تو سرم درخشید. با اشتیاق پردرد گفت شاید لازم نبود رهاتون کنم. دکترا میگفتن که شاید بتونم با سلولهاي بنيادي توي بند ناف بچه مون خودمو درمان کنم و اون وقت بگم گور باباي قرارداد و تا ابد پیش خودم نگهت دارم ولي.. واي.. درمونده به این همه بدبختي و فلاکت لعنت فرستادم و زار زدم سرفه زد و دل شکسته گفت بچه رو که از دست دادیم له شدم اخرین شانس داشتنت رو هم از دست دادم و تازه فهمیدم چقدر احمق بودم. هق هق پردردي کرد و با غم و شرمنده :گفت: من خواستم دردهاي گذشته تو درمان کنم اما كلي عذاب و درد جدید بهت دادم..دختر معصوم من حالا طعم دردهاي بيشتري رو چشیده بود..به خاطر من دزدیدنش بچه شو از دست داد،له شد.. خشک گفت: باید میرفتم باید میرفتم تا درد مرگ منم به درداش اضافه نشه.. بلند هق هق کردم این کلمه مثل چاقویی بود که هي توي قلبم فرو میشد و هي در میومد. جیمین گرفته گفت: تصور و باور اینکه به عوضیم که ترکت کرده خیلی اسون تر از این بود که جلوی چشمات جوون بدم.. دیگه هیچ جون و رمقی توی تنم نمونده بود.. خرد شده بودم. جیمین بیجون گفت:وقتي..وقتي گفتی دوسم داري..داشتم خفه میشدم. داشتم میمردم که بیام سفت بغلت کنم و بگم دختر کوچولوي من..من خيلي وقته عاشقتم..خیلی وقته از دور نگات میکنم و تو ذهنم تو بغل میگیرمت و میبوسمت.. اما... لرزون گفت: وقت نداشتم..نمیخواستم بیینی چطور از دست میرم. نخواستم با دیدن مرگم تا ابد درد بکشي و نتوني فراموشم كني..نمیخواستم با ابراز محبتم وابسته تر شي. بايد ميرفتي بايد
كني..نمیخواستم با ابراز محبتم وابسته تر شي..باید میرم ..باید میرفتم.. سینه ام خيلي سنگين بود.. انگار داشتم نفس کم میاوردم قلبم.. دیگه تحمل نداشتم.. پردرد ازش رو برگردوندم.. جیمین سرفه هاي خيلي شديدي زد و به زور گفت:تو باید شاد ميبودي.. بايد زندگي ميكردي شاد..زندگي.. هه ..
( فصل سوم ) پارت ۵۸۸
آخرین تصورم از خودم یه مرد شکسته و داغون و بدون مو باشه...میخواستم... تا اخرین لحظه عمرم بجنگم..براي تو قوي باشم براي تو بخندم. با شيمي درماني ضعيف و نحیف میشدم با درد زار زدم لرزون گفت: وقتی باردار شدي، وقتي خيلي خيلي بيشتر از قبل عاشقت شدم وقتي ديوونه ات شدم فکر جدايي از تو و بچه داشت نابودم میکرد که فکري تو سرم درخشید. با اشتیاق پردرد گفت شاید لازم نبود رهاتون کنم. دکترا میگفتن که شاید بتونم با سلولهاي بنيادي توي بند ناف بچه مون خودمو درمان کنم و اون وقت بگم گور باباي قرارداد و تا ابد پیش خودم نگهت دارم ولي.. واي.. درمونده به این همه بدبختي و فلاکت لعنت فرستادم و زار زدم سرفه زد و دل شکسته گفت بچه رو که از دست دادیم له شدم اخرین شانس داشتنت رو هم از دست دادم و تازه فهمیدم چقدر احمق بودم. هق هق پردردي کرد و با غم و شرمنده :گفت: من خواستم دردهاي گذشته تو درمان کنم اما كلي عذاب و درد جدید بهت دادم..دختر معصوم من حالا طعم دردهاي بيشتري رو چشیده بود..به خاطر من دزدیدنش بچه شو از دست داد،له شد.. خشک گفت: باید میرفتم باید میرفتم تا درد مرگ منم به درداش اضافه نشه.. بلند هق هق کردم این کلمه مثل چاقویی بود که هي توي قلبم فرو میشد و هي در میومد. جیمین گرفته گفت: تصور و باور اینکه به عوضیم که ترکت کرده خیلی اسون تر از این بود که جلوی چشمات جوون بدم.. دیگه هیچ جون و رمقی توی تنم نمونده بود.. خرد شده بودم. جیمین بیجون گفت:وقتي..وقتي گفتی دوسم داري..داشتم خفه میشدم. داشتم میمردم که بیام سفت بغلت کنم و بگم دختر کوچولوي من..من خيلي وقته عاشقتم..خیلی وقته از دور نگات میکنم و تو ذهنم تو بغل میگیرمت و میبوسمت.. اما... لرزون گفت: وقت نداشتم..نمیخواستم بیینی چطور از دست میرم. نخواستم با دیدن مرگم تا ابد درد بکشي و نتوني فراموشم كني..نمیخواستم با ابراز محبتم وابسته تر شي. بايد ميرفتي بايد
كني..نمیخواستم با ابراز محبتم وابسته تر شي..باید میرم ..باید میرفتم.. سینه ام خيلي سنگين بود.. انگار داشتم نفس کم میاوردم قلبم.. دیگه تحمل نداشتم.. پردرد ازش رو برگردوندم.. جیمین سرفه هاي خيلي شديدي زد و به زور گفت:تو باید شاد ميبودي.. بايد زندگي ميكردي شاد..زندگي.. هه ..
- ۲.۸k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط