#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_33

صبح، یونا در باغ قدم می‌زد. هوای تازه کمی حالش را بهتر کرد. هنوز داشت به مادرش فکر می‌کرد که زنی از پشت سر صدایش زد:

«یونا؟»

یونا برگشت. زنی با موهای کوتاه و عینک دودی ایستاده بود. زیبا، اما با صورتی که اثری از نگرانی در آن بود.

«شما؟»

«من… من خدمتکار جدید هستم. تازه استخدام شدم.» زن لبخند زد. «اسمم لیلاست.»

یونا سرش را تکان داد. «خوشبختم. من یونا هستم.»

«می‌دونم.» لیلا این را گفت و قدمی نزدیک‌تر شد. «دخترِ آقای چئون.»

یونا حس عجیبی پیدا کرد. این زن، خیلی عادی رفتار نمی‌کرد. «شما چطور...؟»

لیلا نگاهی به اطراف انداخت. «من اینجا نیستم که خدمتکاری کنم. من اومدم تا کمکت کنم.»

یونا خشکش زد. «کمک؟ منظورتون چیه؟»

«من مادرت رو می‌شناختم.» لیلا آرام گفت. «خیلی وقت پیش. قبل از اینکه… بره.»

یونا نفسش بند آمد. «مادرم؟ شما اون و می‌شناختید؟»

«بله. و می‌دونم که رفتنش، طبیعی نبود.» لیلا عینک دودی‌اش را برداشت. چشمانش آبی و نافذ بود. «اون دنبال چیزی بود. یه رازی که مربوط به همین عمارت می‌شد.»

«راز؟ چه رازی؟»

«نمی‌دونم. اما پدرت، آقای یونگ‌هو، سعی داشت اون راز رو فاش کنه. قبل از مرگش.» لیلا با دقت به یونا نگاه کرد. «و اون کسی که مانع شد، الان توی این عمارت داره زندگی می‌کنه.»

«منظورتون… هه‌جونه ؟ یا پدربزرگ؟»

لیلا لبخند تلخی زد. «بعضی وقت‌ها، کسی که بیشترین اعتماد رو بهش داری، همون کسیه که بیشترین دروغ رو بهت می‌گه.»

یونا یاد حرف جه‌هون افتاد: «کسی که یونا بیشتر از همه به اون اعتماد داره.»
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_34«شما چطور می‌دونید که من دنبال...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_35دنبال چیزی می‌گشت که بتواند ا...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_32هوای پشت ساختمان قدیمی سونگ‌ه...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_31شب، تاریک‌تر از همیشه بود.یون...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_4مسابقه‌ای که فقط نوه‌ای می‌توان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط