شب بود در کوچه های که باهم قدم میزدیم سرگردون بودم که ناگ
شب بود در کوچه های که باهم قدم میزدیم سرگردون بودم که ناگهان...عده ای گرگ دوره ام کردند...سر دسته اشان جلو آمد ...آب شدم سوختم وقتی دیدم سردستشون همون بره ای بود که خودم گرگش کردم
- ۱.۳k
- ۲۷ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط