تو را در جایجای لحظههایم در نظر دارم

تو را در جای‌جای لحظه‌هایم در نظر دارم
چگونه از تماشای نگاهت دست بردارم
خبر هم داده بودم تا بیایی جاده می‌داند
سراپای تو تصمیم است این را هم خبر دارم
در و دیوار این خانه برایت شعر می‌گویند
و من هم عکس‌هایی از تو بر دیوار و در دارم
حیاط خانه را با بیدهای سبز می‌سازم
تو می‌آیی و غیر از تو کسی را هم مگر دارم
بیا تا دست‌هایت مهر دارد تا نوازش هست
تو را باید ببینم می‌روم قصد سفر دارم
نمی‌آیی، به تو حق می‌دهم امّا همین فردا
من از آینه‌ی چشمان زیبایت گذر دارم
دیدگاه ها (۸)

من خوب می دانم غم تنها شدن رازیر فشار درد و غص‍ّه؛ تا شدن ر...

باتوسرمستم واز عشق وجنون لبریزمبا تو از عاقبت کار ن...

در این ظلمت سرا جز مرگ آغوشی نمی بینماز عشقت هدیه ای جز درد ...

عزیزتر_از_جانمتا تو هستی...برای من چه فرقی می کند که در یِنگ...

دیدار دوباره..[p1]

پارت ۲غریبه ای که برادرم را می‌شناختاما چیزی اعصاب دختر را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط