هیکا گفت نمی شه ببخشید میانوکو هیکا میانوکو رو بلند کرد
هیکا گفت نمی شه ببخشید میانوکو هیکا میانوکو رو بلند کرد و به اتاقش برد توی راه سروک رو دید ساروک نزدیک هیکا اومد و با میانوکو نگاهی انداخت و صورتش را ناز کرد و گفت خیلی دختر گوگولیه ازش خوشم میاد هیکا بدون هیچ مکسی میانوکو رو به اتاقش برد و روی تخت گذاشت و در رو بست و کنار تختش نشست و بهش خیره شده بود میانوکو به هوش اومد و گفت من کجام هیکا گفت توی اتاقت میانوکو از روی تخت بلند شد هیکا با خستگی گفت فردا باید تمرین کنی
- ۱.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط