پارت
پارت3
کاگیاما : باشه بفرما
& : هیناتا میره داخل و همون جا وایمیسه و محو خونه میشه که خدمتکارا میان و تعظیم میکنن و هیناتا یه لحظه سکته میکنه و کاگیاما به ریز خنده ای میزنه
کاگیاما : ساتیا نیومده؟
خدمتکار ها: نه قربان با دوستاشون جشن پیروزی گرفتن
هیناتا تو ذهنش: چی ساتیا؟ ساتیا کیه 🤨؟
کاگیاما : بهشون اتاقشون رو نشون بده
خدمتکار : بله ارباب
از زبان هیناتا:
اخیییی خیلی دلم میخواست بخوابم.. یادم نمیاد اخرین باری که بدون ترس چشمامو رو هم گذاشتم کی بو.....
& هیناتا همینجوری خوابش میبره و...
کاگیاما میاد تو و : هینا...... 😏
&: میبینه که خواب هفت پادشاهه و به چهار چوب در تکه میده و نگاش میکنه.... بعد چند دقیقه میره و بتو رو میکشه روش و میره و چراغ رو خواموش میکنه...
سه شنبه:
هیناتا بیدار میشه و میره پایین
کاگیاما : چه عجب...
هیناتا نگاه ساعت میکنه ( 1:15) : چی این همه خواب بودم ! 😲
کاگیاما: بلههههه بلههه مارم همینجوری معطل خودت کردی...
&: کاگیاما دستاشو میذاره تو جیبش و بلند میشه و نگاش میکنه و هیناتا از این کارش خیلی خجالت میکشه و سرش رو میندازه پایین..
کاگیاما : خب برو یه چیزی بخر که کلی کار داریم 😏
هیناتا با دهن پر: کجا.. میخوایم بریم؟
کاگیاما : برای اینکه هیچی نداری باید کلی چیز میز بگیریم مثل لباس، تخت، و کلی ویزای دیگه 😇
هیناتا: چییییی این همه نیاز نیست😲
کاگیاما : ولی نیازه زود باش من تو ماشینم
هیناتا: باش باش باش
کاگیاما: بووووووووو
& :هیناتا سریع میره تو ماشین...
هیناتا: اومدم... بریم
کاگیاما زل میزنه بهش
هیناتا: چیه چیزی رو صورتمه..
& : کاگیاما میره جلو و کمربندش رو میبنده و چند لحظه تو چشمای هیناتا خیره میشه وووووو همون لحظه عاشق میشه و سریع برمیگرده سر جاش و میرن مرکز خرید
مرکز خرید:
چیزایی که خریدن: لباس
تخت
دکور
کفش
خوراکی
میز تحریر
کتابخونه...
توی خونه :
هیناتا: خیلی ممنونم بابات خرید .. اقا
کاگیاما : بهم بگو کاگیاما... قابلی نداشت
هیناتا: باش.. کا.. کاگیاما
&: کاگیاما که اسم خودش رو از زبون هیناتا میشنوه قلبش تند میزنن
و.....
پایان این پارت
تا پارت 4 خدا نگهداااار
کاگیاما : باشه بفرما
& : هیناتا میره داخل و همون جا وایمیسه و محو خونه میشه که خدمتکارا میان و تعظیم میکنن و هیناتا یه لحظه سکته میکنه و کاگیاما به ریز خنده ای میزنه
کاگیاما : ساتیا نیومده؟
خدمتکار ها: نه قربان با دوستاشون جشن پیروزی گرفتن
هیناتا تو ذهنش: چی ساتیا؟ ساتیا کیه 🤨؟
کاگیاما : بهشون اتاقشون رو نشون بده
خدمتکار : بله ارباب
از زبان هیناتا:
اخیییی خیلی دلم میخواست بخوابم.. یادم نمیاد اخرین باری که بدون ترس چشمامو رو هم گذاشتم کی بو.....
& هیناتا همینجوری خوابش میبره و...
کاگیاما میاد تو و : هینا...... 😏
&: میبینه که خواب هفت پادشاهه و به چهار چوب در تکه میده و نگاش میکنه.... بعد چند دقیقه میره و بتو رو میکشه روش و میره و چراغ رو خواموش میکنه...
سه شنبه:
هیناتا بیدار میشه و میره پایین
کاگیاما : چه عجب...
هیناتا نگاه ساعت میکنه ( 1:15) : چی این همه خواب بودم ! 😲
کاگیاما: بلههههه بلههه مارم همینجوری معطل خودت کردی...
&: کاگیاما دستاشو میذاره تو جیبش و بلند میشه و نگاش میکنه و هیناتا از این کارش خیلی خجالت میکشه و سرش رو میندازه پایین..
کاگیاما : خب برو یه چیزی بخر که کلی کار داریم 😏
هیناتا با دهن پر: کجا.. میخوایم بریم؟
کاگیاما : برای اینکه هیچی نداری باید کلی چیز میز بگیریم مثل لباس، تخت، و کلی ویزای دیگه 😇
هیناتا: چییییی این همه نیاز نیست😲
کاگیاما : ولی نیازه زود باش من تو ماشینم
هیناتا: باش باش باش
کاگیاما: بووووووووو
& :هیناتا سریع میره تو ماشین...
هیناتا: اومدم... بریم
کاگیاما زل میزنه بهش
هیناتا: چیه چیزی رو صورتمه..
& : کاگیاما میره جلو و کمربندش رو میبنده و چند لحظه تو چشمای هیناتا خیره میشه وووووو همون لحظه عاشق میشه و سریع برمیگرده سر جاش و میرن مرکز خرید
مرکز خرید:
چیزایی که خریدن: لباس
تخت
دکور
کفش
خوراکی
میز تحریر
کتابخونه...
توی خونه :
هیناتا: خیلی ممنونم بابات خرید .. اقا
کاگیاما : بهم بگو کاگیاما... قابلی نداشت
هیناتا: باش.. کا.. کاگیاما
&: کاگیاما که اسم خودش رو از زبون هیناتا میشنوه قلبش تند میزنن
و.....
پایان این پارت
تا پارت 4 خدا نگهداااار
- ۶.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط